پنج ماه از زمانی که تام از جلوی خانهشان در انگلستان شروع به رکاب زدن کرده بود میگذشت و حالا به مرز کشور مصر رسیده بود. بالاخره در آفریقا بود. موهایش بلند شده بودند و لباسهایش به خاطر آفتاب داغ ماههای پیش، رنگ و رو رفته به نظر میرسیدند. البته خود تام از قبل نیرومندتر و ورزیدهتر شده بود. او تمام روز را رکاب میزد و شبها عین مومیاییهای مصری که آرزوی دیدنشان را داشت یک گوشه میخوابید؛ خسته اما خوشحال. توی این مدت هیچ وقت اینقدر احساس خوشحالی نکرده بود.