چیزی که یک روز تام به من گفت و هُلم داد توی سرازیری. مطلبی که آن روز صبح توی فیس بوک نوشت. میدانستم که بچهدار شدهاند، خودش به من گفته بود، تا اینکه دیدمش، آن پرده صورتی اتاق بچه را دیدم. میدانستم که او میآید؛ دختر کوچولوی آنها. تا روزی که عکس تام را دیدم که دختر نوزادش را بغل کرده و لبخندزنان نگاهش میکند و زیر عکس نوشته بود. «این همه هیاهو بهخاطر این است. هرگز معنی چنین عشقی را نمیفهمیدم. شادترین روز زندگیام.» به نوشتهاش فکر میکردم، میدانست که من نوشتهاش را میبینم و خواندن این کلمات مرا خواهد کشت؛ ولی بههرحال آن را نوشت و برایش مهم نبود. پدرها و مادرها بهجز بچههایشان، به هیچچیز اهمیت نمیدهند. بچهها در مرکز دنیایشان قرار دارند و واقعاً به حساب میآیند. هیچکس دیگری برایشان مهم نیست؛ برایشان غم و یا لذتی ندارد و هیچکدام حقیقی نیستند.