«خرج خانوادهامو با فروش تخممرغ درمییارم. برادرم این مرغها رو بزرگ کرده و دادهشون به من.»
هوتِنسیا گفت: «خانوادهی بزرگتونو اینطوری میگردونین؟»
کارمن لبخند زد و گفت: «من درسته دستم خالیه، ولی ثروتمندم. بچههامو دارم، یه باغ گل رُز دارم، و ایمانم و خاطرات کسانی که قبل از من از دنیا رفتن. بیشتر از این دیگه چی میخوام.»