او دست کمال را میگیرد. به نظرش میآید که در آن لحظه آن دو دیگر دو موجود مستقل در مسیرهای اتفاقی، سرگردان در پیچ و خم هستی نیستند، بلکه زن و مردی هستند که هریک به دیگری گره خورده. جولیا میاندیشد که مهم نیست که ماما، خانوادهاش و اهالی محل چه خواهند گفت. او اکنون در کنار این مرد احساس زن بودن میکند، مردی که این زن را ساخته بود.