
کتاب دخیل هفتم
پدیدآورندگان:
محمد رودگرانتشارات:
انتشارات شهرستان ادب٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
هیچــ🌱ـــــ
۹
حال میکنی؟ کارِ جنونِ ما به تماشا کشیده است. بذار هر کی هر چی دلش خواست، بگه.
~fatemeh♡
۷
عقل و غیرتم مدام کتککاری میکردند.
هیچــ🌱ـــــ
۶
برای باکلاس بودن باید اولاً بچهمایهدار باشی، ثانیاً مدام اپوزیسیون باشی
~fatemeh♡
۵
یه بار از مادر متولد میشی، یه بار هم خودت خودتو به دنیا میآری. این «من» یه «منِ» دیگهست.
هیچــ🌱ـــــ
۴
هرگز بهش نگفته بودم که دوستش دارم ولی بهترین دیالوگهای دنیا را براش آماده کرده بودم.
هیچــ🌱ـــــ
۳
- تا حالا عاشق شدی؟!
- چی؟
و او تکرار کرد: عاشق.
باورم نمیشد روزی کسی را ببینم که بعد از سلام، بدون حال و احوال و هیچ حرف و حدیث دیگر، صاف برگردد و همچه چیزی بگوید.
"مُسٰافِرِمٰاھ؛
۲
این همه آدم توی این مملکت زندگی خودشان را میکنند؛ چه لطفی دارد که تو با افکار مریضت روی پل صراطشان پوست موز بیندازی؟
m-a
۱
قدمی هست در عشقْ بُلعجب که در آن قدم، مرد عاشقْ مشاهدِ نفس خود گردد... اینجا بوَد که مرد را روی در خود بوَد و از برون کاری ندارد تا به حدی که اگر معشوق او را از نفس خویش مشغول کند بار آن نتواند کشید؛ زیرا که این مشاهده در نفس مسامحتی دارد، بار برگیرد و دیدار معشوق بار نهد و سیاست او سایه افکند. از درِ درون چون قوت پیدا شود مسامحتی دارد اما ناز معشوق کشیدن دشخوار است.
احمد غزالی، سوانح العشاق
~fatemeh♡
۱
نمیدانم آپولو را موساد به ساواک هدیه داد یا سیا؟
~fatemeh♡
۱
پاهام بیحس شده بود. سید خودش آمد و دستش را دراز کرد. گرفتم و از جا بلند شدم:
- پاشو، بقیۀ عمرت مهمون منی!
بهش نمیآمد که همچه دیالوگی داشته باشد. بهش میآمد که بگوید:
- خدا نجاتت داد برادر!
"مُسٰافِرِمٰاھ؛
۱
و من هنوز نمیدانستم که عشق پل هم دارد. این دیوانه چه پیشرفتی در جنون داشته!
هیچــ🌱ـــــ
۱
باید از این شهر درندشت ترسید، از تمام شهرکهاش، از تمام کوچه و خیابانهایی که توش جابهجا دستانداز درست کردهاند و مردم را دست میاندازند.
هیچــ🌱ـــــ
۱
تو از چیزی پرسیدهای که خیلی وقت است تبدیل شده به یک شوخی بزرگ. قرنهاست که ما از عشق میگوییم، بدون اینکه بدانیم از چی میگوییم. وقتی فلسفه میبافیم قیافههامان خیلی جدی میشود ولی وقتی از عشق میگوییم ناخودآگاه با یک لبخند آن را از قطعیت میاندازیم. میبینی که این یک مشکل تاریخی است
"مُسٰافِرِمٰاھ؛
۰
سایهام هم آلزایمر گرفته بود. توی شلوغی بازار به دنبال غریبهها راه میافتاد و گم میشد.
هیچــ🌱ـــــ
۰
من داد میزنم و میگم که عاشقم. نگاه کن: من عاشقم... من عاشقم!
شیشه را پایین داد، سرش را برد بیرون و همین را چند بار فریاد زد. یک ماشین با زن و بچه از کنارمان رد شد. همه بر و بر تماشاش میکردند. دیوانۀ رسوا!
- میبینی؟ از هیچکی و هیچچی نمیترسم. حال میکنی؟ کارِ جنونِ ما به تماشا کشیده است. بذار هر کی هر چی دلش خواست، بگه. حاضرم سرِ عیار عشقم با خودم، با عشقم، با تموم عاشقهای دنیا چونه بزنم.
خوش به حالت! تو یک فاجعهای.
