ولی خوب بود که میسپردی به دامادتون، کبلاییحمزه. قبول نکرد؟ اونم شبانِ قابلیه.
خندیدم و گفتم: «ای عمو! چی میگی؟ اون چند روزِ پیش پنهونی رفته. دوباره گلّهش افتاده به گردنِ من.» قرار بود امسال بماند من بروم. به خواهرم گفته بود که من دیگر مبتلا شدم، نمیتوانم بمانم؛ بگو جهاندار خودش کاری بکند.
maryhzd