
کتاب به نام یونس
پدیدآورندگان:
علی آرمینانتشارات:
انتشارات شهرستان ادب٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
n re
۱۰
قرص باش مرد. تو تکیهگاه خانهای. اگر تو بخوای بیتابی کنی وای به حال زن و بچهت.»
ۅصـــــاݪ
۷
تاریکی محض بود و ظلمت در ظلمت. لحظاتی بیحرکت ماند. سکوت محض؛ تاریکی مطلق. صدای گریهاش سکوت چاه را شکست. سرجایش زانو زد. بهشدت گریه میکرد و ذکر یونسیه زمزمه میکرد. «لا اله الّا انت، سبحانک انّی کنت من الظالمین...»
علیرضا دولتی
۵
نفس عمیقی کشید و گفت: «ببین آقا براتعلی، حرف آخرم را بزنم و برسم کلاس. اگر میخوای نداشتههات را به دست بیاری، همیشه داشتههات را دستکم نگیر.»
n re
۴
مطلب ناقص مثل مار زخمی میمانه
n re
۳
«آن چشمه که گویند نهان در ظلمات است/ گر هست بهجز چشم تری در سحری نیست...»
tadai
۳
اگر میخوای نداشتههات را به دست بیاری، همیشه داشتههات را دستکم نگیر.»
کاربر شمارهی صفر
۳
«آدمها عین قندیلاند حجآقا یونس، نور دارند ولی اوستا میخواد که بتوانه نورانیشان کنه.»
n re
۲
مهدیه نقاشیاش را بهطرف یونس گرفت.
«این نقاشی را برای شما کشیدم. عکس خودت را کشیدم. خوشگله؟»
یونس نقاشی را گرفت.
«آفرین دختر گلم، خیلی ماهیِ خوشگلی کشیدی، ولی من که توی نقاشیت نیستم.»
«تو هم هستی.»
یونس باز در نقاشی دقیق شد ولی چیزی نفهمید.
«یعنی من ماهیام؟»
«نه، داخل شکمشی.»
کاربر شمارهی صفر
۲
«نور را با تاریکی اندازه میگیرند...»
n re
۱
هاشم تکهچوبی از روی زمین برداشت و پرت کرد داخل حلب و نشست پشت قلیانش. شلنگ قلیان را از انتهای دسته بهسمت خودش خم کرد و به یونس تعارف کرد. یونس تشکر کرد.
«ایراد ما را نگیر حجآقا، ما نافمان را با قلیان چیدند.»
«ما که سهله آقاهاشم؛ شاه عباس صفوی هم هر کاری کرد نتونست این عادت را از مردم بگیرد.»
n re
۱
«خدا تاریکی و عدم را بهوجود نیاورده. خدا نور و موجودات را بهوجود آورده...»
tadai
۱
«هر سحرم ز لامکان، میرسد این ندا، ندا/ درگه فیض بسته نیست، طالب من، بیا، بیا...»
کاربر شمارهی صفر
۱
«کَسی که از حال همسایهش با خبر نِیَه، مسلمان نِیَه. شما دوش همسایهٔ من بیدی و من سراغ از شما نداشتم.»
کاربر شمارهی صفر
۱
«آن چشمه که گویند نهان در ظلمات است/ گر هست بهجز چشم تری در سحری نیست...»
کاربر شمارهی صفر
۱
یونس ادامه داد: «ببین اصغر من میخوام نذر کنم.»
اصغر مثل بچهگربهای بود که هنوز چشمانش باز نشده است. با کلافگی گفت: «خب به من چه که میخوای نذر کنی؟ نذر یک رابطه بین بنده و خداست، نه بنده و اصغر.»
دوباره خواست پتو را روی سرش بکشد که یونس پتو را گرفت.
«میخوام نذر کنم و برم یک منطقهٔ محروم تبلیغ؛ برای اینکه نجمه خوب بشه.»
n re
۰
«های رمضان یا ربّ، یا ربّ رمضان؛ رمضان آمد، خوش نومِ خدا...»
n re
۰
«نور را با تاریکی اندازه میگیرند...»
n re
۰
«تهمت زدن اشتباهه؛ حتی اگر نسبت به کسی باشد که کارهای خلافی انجام داده و یا دشمنت باشد.»
n re
۰
اگر میخوای نداشتههات را به دست بیاری، همیشه داشتههات را دستکم نگیر
بهار
۰
«هر سحرم ز لامکان، میرسد این ندا، ندا/ درگه فیض بسته نیست، طالب من، بیا، بیا...»
محمد
۰
. اگر میخوای نداشتههات را به دست بیاری، همیشه داشتههات را دستکم نگیر.»