و در آن شبها، ما هنوز خوشبخت بودیم؛ در آن شبهایی که مربای زردآلو میخوردیم و بوی یاس هوای شب را پر میکرد، فراس پشت کامپیوترش بود و آیه سامی را که گیسویش را میجوید، در آغوش میگرفت و کنار ما مینشست و صدای خندهٔ عفرا و ذهب از آشپزخانه به گوشمان میرسید. در آن شبها زندگیمان هنوز به اندازهای به زندگی طبیعی شباهت داشت که تردیدهایمان را از یاد ببریم یا دستکم آنها را به پستوهای تاریک پس ذهنهایمان برانیم و در را به رویشان قفل کنیم و برای آینده برنامه بریزیم.