جملات زیبای کتاب زنبوردار حلب | طاقچه
تصویر جلد کتاب زنبوردار حلبsubscriptionAvailable

کتاب زنبوردار حلب

نوع کتاب
۳.۰ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
کریستی لفتری، آرزو مقدس
انتشارات: 
انتشارات خوب

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۱۸۱۵۵۹۱
۵
قلب‌های ما تاب از دست دادن بیش از این را ندارد.
مهری
۲
«وقتی متعلق به کسی هستی که از بین رفته، اون‌وقت تو کی هستی؟
کاربر ۱۸۱۵۵۹۱
۱
گاهی فکر می‌کنم اگر به راه رفتن ادامه بدهم، اندکی روشنایی می‌یابم، اما می‌دانم که حتی اگر تا آن سر دنیا هم بروم، تاریکی همچنان پابرجا خواهد بود. تاریکی‌اش از جنس شب نیست که نور سپید ماه و ستارگان را در خود دارد. این تاریکی در وجود من است و به جهان پیرامون مربوط نیست.
حنیفا
۱
فقط زنبورها در برابر خشک‌سالی مقاوم بودند. بعضی روزها، عفرا سامی کوچک را قنداق‌پیچ بغل می‌گرفت و می‌آمدند که سری به کندوخانه بزنند. می‌گفت: «این جنگجوهای کوچولو رو ببین. نگاهشون کن که وقتی همهٔ چیزهای دیگه می‌میرن، هنوز سخت مشغول کارن!»
حنیفا
۱
زنی میان‌سال روی زمین زانو زده بود و سطل دیگری پر از آب کنارش بود. گفت می‌خواهد صورت مردان مُرده را بشوید تا وقتی زنانی که دوستشان داشته‌اند می‌آیند پی‌شان، آن‌ها را بشناسند.
حنیفا
۱
در سوریه ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید در وجود هر آدمی که می‌شناسی، غریبه‌ای ناشناس نهفته است.
حنیفا
۰
مصطفی نابغه بود، اما دلش مثل بچه‌ها پاک بود.
حنیفا
۰
و در آن شب‌ها، ما هنوز خوشبخت بودیم؛ در آن شب‌هایی که مربای زردآلو می‌خوردیم و بوی یاس هوای شب را پر می‌کرد، فراس پشت کامپیوترش بود و آیه سامی را که گیسویش را می‌جوید، در آغوش می‌گرفت و کنار ما می‌نشست و صدای خندهٔ عفرا و ذهب از آشپزخانه به گوشمان می‌رسید. در آن شب‌ها زندگی‌مان هنوز به اندازه‌ای به زندگی طبیعی شباهت داشت که تردیدهایمان را از یاد ببریم یا دست‌کم آن‌ها را به پستوهای تاریک پس ذهن‌هایمان برانیم و در را به رویشان قفل کنیم و برای آینده برنامه بریزیم.
حنیفا
۰
اسکلت چندتایشان هنوز سرپا مانده بود و شماره‌هایشان دیده می‌شد: دوازده، بیست‌ویک، صدوبیست‌ویک که کلونی‌های مادربزرگ، مادر و دختر بودند. این را می‌دانستم چون کندوها را با دست‌های خودم قسمت کرده بودم؛ سه نسل زنبور که حالا همه از بین رفته بودند.
حنیفا
۰
عفرا عاشق می‌شد و نفرت می‌ورزید و جهان را طوری به مشام می‌کشید که گویی یک شاخه رز است.
حنیفا
۰
اما خنده‌اش را بیش از هر چیز دیگر دوست داشتم. چنان می‌خندید انگار هرگز مرگی در کار نخواهد بود.