آدم از یک جایی به بعد میمیرد. اوایل خودش متوجه نیست. مدتی که گذشت، بویی احساس میکند؛ یک بوی ماندگی. بو شدت میگیرد، تیز میشود و غیرقابل تحمل؛ بوی نعش، بوی تعفنِ پوست و گوشتی که زندهزنده تحلیل میرود. به خودش که میآید، میبیند مُرده است. گریه میکند بر نعش بیجان خودش. باور نمیکند. چارهای ندارد. منتظر میماند که بیایند و خاکش کنند