
nastar-esm
۵
جهنم است جایی که غیبت دیگری را احساس میکنی؛ که همهٔ نشانههای حضور دیگری را در خود دارد، جز خودِ «او».
nastar-esm
۴
آدم از یک جایی به بعد میمیرد. اوایل خودش متوجه نیست. مدتی که گذشت، بویی احساس میکند؛ یک بوی ماندگی. بو شدت میگیرد، تیز میشود و غیرقابل تحمل؛ بوی نعش، بوی تعفنِ پوست و گوشتی که زندهزنده تحلیل میرود. به خودش که میآید، میبیند مُرده است. گریه میکند بر نعش بیجان خودش. باور نمیکند. چارهای ندارد. منتظر میماند که بیایند و خاکش کنند
nastar-esm
۳
یادگارها را باید حفظ کرد، این شاید تنها راهی باشد که آدم بتواند با آن خود را بسازد. این لوحهٔ سفیدِ وجود را باید پُر کرد با یادِ آنهایی که بودهاند در زندگی آدم. این چیزهاست که حفرههای وجود آدمی را پُر میکند، ارزش میدهد به او؛ به عمری که در هر حال بر باد میرود.
nastar-esm
۲
زندگیاش یک روزِ ملالآورِ کشآمده است
nastar-esm
۱
باید همیشه دور بود. باید دور رفت. هرقدر مسیر و چشمانداز آدم دور باشد، به همان اندازه بیشتر در توهم نقطهٔ تلاقی به سر میبرد. انتظار میکشد، تلاش میکند برای رسیدن به آن؛ یک امید واهی. دروغ است. چنین نقطهای وجود ندارد. باید یاد گرفت در جوار هم، به موازات و کنار هم، زندگی را تجربه کرد.
کاربر ۴۰۸۸۰۲۱
۰
زن میگوید: «نباید گریه کنم.»
مرد میگوید: «کاش خواب نبینم.»
سالها گذشته و اکنون آن دو کنار هماند؛ بیواسطهٔ دوستان. حالا رابطه دارد شکل میگیرد. دیگر نگاهها اتفاقی نیست؛ حرفها حتی. مرد میترسد برگردد طرف زن. میپرهیزد از نگاهکردن به چشمهایش. هراس دارد هنوز. به خودش نهیب میزند که مواظب باشد: رفتار باهمی را بلد نیستم. اینکه چهطور میشود رفتار کرد با یکی که نزدیک است؛ چنان نزدیک که گرمای نفسهایش را میشود حس کرد و عرق تنش را. از اینکه حرف نمیزند معذب است. فکر میکند این سکوت شایستهٔ حضور زن نیست. دنبال حرفی میگردد برای گفتن؛ پیدا نمیکند. زن هم مثل مرد خیره شدهاست به سقف. نمیخواهد به آمدنش فکر کند. شرمنده است تاحدودی و میترسد. اطمینان دارد اما به مرد. بیآزار دیده میشود. میداند مرد دارد به جملهای برای گفتن فکر میکند. تلاش مرد، زبان زن را هم بند آوردهاست.
