فقط امین و خانمجان با ملاطفت و حوصله پیچوتاب موهایم را باز میکردند. امین به موهایم برس کشید: «میگن قدیما زنها موهاشون رو فر میکردن که دل یار از توش سُر نخوره.» و خواند: «یه دلبری دارم... مثه یه تیکهالماس... که از عهد شاهعباس... رسیده به منِ دیوونهٔ حساس... قامتشو سروم ندیده... موی فردارِ خمیده... انگاری که چشم و ابروشم... کمالالملک کشیده.»