جناب سروان درون: شجاع باش پسر! توی اتاق کلی کار هست که دستت رو میبوسه. فقط باید بری توی اتاق و... و... به همنوعت کمک کنی، تا وقتی که بهت بگم دیگه کافیه... آه... کمک به همنوع!
بزدل درون: اما قربان! من واسه این مأموریت مهارت کافی ندارم.
جناب سروان درون: اولاً که به من نگو «قربان»! من واسه یه لقمه نونِ حلال کار میکنم. بعدش هم، تو هرچی لازمه یاد گرفتی. دلوجرئت به خرج بده و برو توی اتاق.
بزدل درون: چرا باید برم؟
جناب سروان درون: چرا؟ چرااا؟ ارتش چرا نداره پسرجون! تو فقط نقش یه تفنگ رو داری. بقیه دستور میدن و تو حمله میکنی. مگه تفنگ میپرسه چرا؟ تانک میپرسه چرا؟