
نور
۲۳
مامان میگفت باید یک نفر را هزار روز بشناسی تا بتوانی لحظهای روحش را ببینی.
Hlia
۱۵
دنیا زیباتر از آن است که لحظهای را برای چنین مزخرفهایی تلف کنم.
fateme
۷
من شبها روی تشکم غلت میزنم و بازویم را روی دهانم میگیرم و میخندم و دعا میکنم تا به گوش مامان برسد و بداند که حالم خوب است.
Book
۷
قدرتمندترین آوازها خندهٔ ازتهِدل است.
Sophie
۴
وقتی مامان از پیش ما رفت، جایی که قبلاً خانهمان بود، دیگر چیزی جز انبوهی از چوب و نمد نبود. خوب نیست آدم آنطوری تنها بماند. اصلاً خوب نیست.
Sophie
۴
مامان میگفت باید یک نفر را هزار روز بشناسی تا بتوانی لحظهای روحش را ببینی.
آرام بآنو .
۴
تمام روز فقط غصه میخورم، غصه میخورم، غصه میخورم. اخباری که میآورند، برایم کافی نیست.
Book
۳
صدای حرفزدنش توی گوشهایم زنگ میزند، سرخوشانه توی دلم میپیچد.
Book
۳
نگاهش درست روی من بود. فکر کنم نفسم بند آمد.
دلقک ماهی
۳
سعی میکنم نادیدهشان بگیرم و بر رونویسیام تمرکز کنم، چون هیچچیز خستهکنندهتر از این نیست که مدام دربارهٔ مشکلی بشنوی که کاری برای برطرفکردنش از دستت برنمیآید
آرام بآنو .
۲
سه روز را به نگرانی هدر دادم،
daisy
۱
نیاکان میدانند که بههیچعنوان فکرهایم در آن لحظه را به زبان نمیآوردم؛ که اگر باید تنها میماندم، اگر قرار بود تِگوس را پشت سر بگذارم، زندگی برایم ارزشی نداشت. احمقانه است؟ ولی هنوز هم احساس واقعیام همین است. این چیزی است که دوست داشتم بگویم: تِگوس، من مردی بهتر از تو پیدا نخواهم کرد، نه در استپها، نه در هیچ شهری و یا در دشتهای قلمروی هشتگانه. تو از هفت سال ذخیرهٔ غذا بهتری. تو از پنجرهها بهتری. تو حتی از آسمان هم بهتری.
Book
۱
هیچچیز خستهکنندهتر از این نیست که مدام دربارهٔ مشکلی بشنوی که کاری برای برطرفکردنش از دستت برنمیآید.
Eliza Miler
۱
دنیا زیباتر از آن است که لحظهای را برای چنین مزخرفهایی تلف کنم
мαѕтαиє✨
۱
«میتوانی بگویی امروز آسمان چهشکلی است؟»
«آسمان؟! شبیه آسمان است.»
«آبی است؟»
احساس کردم نگهبان پوزخندی زد. «همیشه آبی است.»
ولی اشتباه میکند. با اینکه به آن میگوییم آسمانِ همیشهآبی، میدانم که گاهی سیاه است،
مریم خالقی؛
۱
احساسی که آن غروب داشتم هنوز توی سرم میچرخد، صدای حرفزدنش توی گوشهایم زنگ میزند، سرخوشانه توی دلم میپیچد. فکر میکنم برجزده شدهام و حرفزدن با یک نفر از دنیای بیرون من را به خوابوخیال برده. همین است. بهخاطر همین است که این احساس را دارم، دلم میپیچد و میان زمین و هوا مانده، انگار قلبم از قفسهٔ سینهام بزرگتر شده.
دنیا را خیلی دوست دارم. حرف دیگری ندارم بزنم، برای همین نقاشی میکشم.
مریم خالقی؛
۱
فکر میکنم گاهی فقط ساکتبودن و تماشاکردن میتواند آدم را تغییر دهد.
مریم خالقی؛
۱
احساس سنجاقکی را دارم که هنگام طوفان، روی ساقهٔ علفی پناه گرفته، ولی نمیتوانم رهایش کنم. نمیتوانم.
باران
۱
ولی تو برایم فنجانی چای ریختی و گفتی بمانم
باران
۱
نمیدانم کدام بدتر است، زندانیشدن به دور از همه یا آزادبودن در دنیایی که همه در آن مردهاند. هر دو سایهای متفاوت از سیاهیاند.
باران
۱
روز صدوچهارم
هنوز خاکستر نشدهام.
کتابخون حرفهای📚
۱
احساس میکنم به بیماری هاری سگها دچار شدهام، انگار دوست دارم کسی را گاز بگیرم
afsoon
۰
دروغگویی مخصوص حفرههای تاریک و اتاقهای بدون شمع است.
Book
۰
چه دنیای عجیب و تاریکی که مردم را درسته میبلعد.
بوک تاب
۰
نمیدانم، طبیعت اربابزادگان این است که اینگونه عذاب بکشند؟ آیا ممکن است نیاکان به اربابزادگان زیبایی و کمال، مال و خانههای بزرگ و دنیایی داده باشند که فرمانبردارشان باشند، ولی با غم درهمکوبنده نفرینشان کرده باشند؟ بانوی بیچارهٔ بینوای من!
sepidehds
۰
ولی نمیتوانستم برای همیشه استپهای وحشی را فراموش کنم، نمیتوانستم به مامان و همهٔ چیزهایی که به من یاد داد، پشت کنم. با همهٔ وجودم، از ریشهٔ موهایم تا مغز استخوانم احساس میکنم صحراگرد هستم.
باران
۰
وقتی مامان از پیش ما رفت، جایی که قبلاً خانهمان بود، دیگر چیزی جز انبوهی از چوب و نمد نبود
باران
۰
مامان میگفت باید یک نفر را هزار روز بشناسی تا بتوانی لحظهای روحش را ببینی.
باران
۰
گاهی با اینکه درست کنارم نشسته، احساس تنهایی میکنم.
باران
۰
چه پرندهٔ کوچک غمگینی است، چقدر سرافکنده و نالان است، در صورتی که میتواند مثل خورشید بدرخشد.