همیشه به سرم میزند از خانه و زندگیام بِکَنم، بروم در این قبایل عشایری و باقی عمرم را درکوچ بگذرانم، از این پاییز تا آن بهار؛ از آن بهار تا این پاییز. آنقدر در میان بهار و پاییز در کوچ به سر ببرم. تا عمرم به سر بیاید و در میان کوه پایهای دور و غمگرفته خاکم کنند. طوری که حتی خودشان هم در کوچهای بعدی نشانی از مدفنم نیابند و کوهستان مرا در میان تمام زمانهای ماضی و نیامده، در یک بینهایت رمزآلود گم کند.
دوست دارم بروم و با آنها کوچ کنم تا از این به بعد تمام قدمهایم در کوره راههای صعب العبور کوهستانی پشت سر قاطر پیری باشد که با سختی بار و بندیل بسته شده بر دوشش را در شیب تند کوهستان به آهستگی میپیماید. چند حیوان اهلی و سگ نگهبان از پشت سر و چند مرد تفنگ بهدوش قبیله از جلو احاطهام کرده باشند. در میان راهپیمایی طولانی کوچ پاییز، دست بیندازم میان بار و بندیلها و یکی از مرغهای حناییرنگ و ساکت را بردارم تا در ادامهٔ مسیر در آغوش کشیده و نوازش کنم و بههمراه همدم کز کرده در آغوشم، در حین رفتن، به تماشای آفتاب بیجان عصر پاییز بنشینم که پشت کوههای رفیع غولآسا در حال پنهانشدن است. اما چنین جمع بیغل و غشی چگونه میتواند پذیرای آدم پُر آشوبی مثل من باشد؟!