جملات زیبای کتاب دیوانگی | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیوانگی

بریده‌هایی از کتاب دیوانگی

انتشارات:انتشارات خوب
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۶از ۵ رأی
۴٫۶
(۵)
«اکنون مرا یک خواهش بیش نیست: خواهم که نخواهم.»
da☾
همیشه آن‌قدر خسته‌ام که هیچ کاری نمی‌توانم بکنم!
da☾
سیاه‌روزی و عقل با هم جمع نمی‌شوند؛ نگون‌بختان را سرنوشتی نیست، جز دیوانگی.
da☾
روزگار زخمی‌ها سیاه است، اما مردگان در آرامش‌اند.
گربه سیاه کوچولو
انگار بازیچهٔ تقدیر خطرناکی شده بودم؛ تقدیری که اراده‌ام در آن نقشی نداشت.
da☾
انگار قبلاً آنجا آمده بودم و الان برگشته بودم تا همان تجربه را دوباره زنده کنم و این تکرار تجربهٔ سابقم قرار بود به شکل سرنوشت‌سازی بر زندگی‌ام تأثیر بگذارد.
da☾
سیارهٔ زمین سرش به کار خودش گرم است و اصلاً گوشش بدهکار حرف‌هایی که ستارهٔ دنباله‌دار می‌زند نیست. در مدارش می‌چرخد و از زندگی‌اش راضی است و به‌هیچ‌وجه دوست ندارد یکی که گاه‌گداری از یک جای نامعلوم سروکله‌اش پیدا می‌شود برایش مزاحمت ایجاد کند.
ANNE