
n re
۲۱
یکبار جایی خوندم «حقیقت همون چیزیه که آن را برای باور کردن انتخاب میکنیم.»
AS4438
۴
خرافات درمان نفهمیدن حقیقت نیست.
AS4438
۳
«یک درصد جمعیت روی زمین صاحب پنجاه درصد داراییهای روی اون هستن.
LeNa
۲
در واقعیت، همه میدونن که مردم ارزشهای متفاوتی دارن. برای همینه که اگر هواپیمایی در اندونزی سقوط کنه و چهارصد نفر آدم توش بمیرن، هیچی. اما اگه معلوم شه یک سوئدی هم بینشون بوده گزارشهای خبری دوبرابر میشه.
n re
۱
اونقدر تو تظاهر کردن استاد بودیم که تونسته بودیم همه رو خر کنیم، حتی خودمون رو.
AS4438
۱
اگه مامانت تحصیلکرده نیست و بابات هم تاکسی میرونه، همشون یک دلیله برای اینکه از همهٔ ما بیشتر و سختتر برای زندگیت بجنگی.
AS4438
۱
سعی کردی بگی که تو یک جامعهٔ نابرابر نمیشه دموکراسی رو ایجاد کرد و به اون ادامه داد. و حق هم با توئه
AS4438
۱
خوشحالی یک معجون کامله، اما هیچکس دستور درست کردنش رو بلد نیست.
AS4438
۱
مردم میگن که همهٔ آدمها ارزش یکسانی دارن. اینها رو میگین چون مودبین، فرهیختهاین و شاید درجه تحصیلی بالایی دارین، اما حرف درستی نیست.
AS4438
۱
نوجوانها نه تنها بیشتر وقتها حال خود را با بیاحتیاطی تمام بیان میکنند بلکه از چیزهای نامناسب هم استفاده میکنند.
n re
۱
داشتن هوش مثل شمشیر دولبه است،
مَیرَم
۱
حالا که وقت برای فکر کردن به گذشتهها زیاد دارم، راحتتر میتونم اتفاقهایی که برام افتاد رو تحلیل کنم.
n re
۰
فکر کنم درحالیکه ادعا میکرده ادم مهمیه و خیلی سرش شلوغه یکمرتبه سکته کرده و یهویی تمام.
n re
۰
برای اونایی که مشکل داشتن خیلی غصه میخورد ولی از این ناراحت بود که چرا به همون اندازه که برای بقیه غصه میخوره، بقیه براش غصه نمیخورن.
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۰
تو روزگار سندر، خصوصیهای زندگیت مال خودت بود و اگر کسی میفهمید میشد باعث شرم. اما اون روزها دیگه رفتن. و من میدونم قراره اوضاع چهطوری بشه. و حداقل در مورد خودم، میدونم که چیا رو میخوام بدونم. من میخوام همهچی رو بدونم، من میخوام ریزترین جزییات در مورد رابطه عشقی کثیف، بیمارگونه و مهلک خودم و سباستین رو بدونم. که بفهمم چرا یک روزی گفتم که حق باباشه تا بمیره و چرا کارم به اینجا کشید که به بهترین دوستم و دوست پسرم شلیک کنم.
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۰
نهایت خودخواهیه اگه فکر کنین برای همدلی کامل با یک بدبخت، باید خودتون شخصا گرفتار بدبختی اون آدم بشین. همدلی کردن چیزی برعکس اینیه که فکر میکنین. همدلی اینه که بگی این آدم بیمایهای که بوی گه میده و هیچ نقطه اشتراکی با من نداره، نباید اینجوری زندگی کنه. هیچ ربطی هم به کاری که قبلا کرده نداره. اون شایسته زندگی رو تشکی که بوی گند شاش میده نیست. اگر واقعا آدمی باشین که معنی همدلی واقعی رو فهمیده، متوجه حال و روز منم میشین.
AS4438
۰
«آرزو میکنم زمین پر از صلح و صفا بشه و هیچ بچهای گشنه نمونه.»
AS4438
۰
«در طول تاریخ هیچوقت طبقههای مرفه جامعه انتظار از دست دادن قدرتشون رو نداشتن، ولی همیشه در این مورد غافلگیر شدند.»
n re
۰
اونها دوست ندارن بفهمن واقعیت ماجرا چی بوده. اونها میخوان که منو توی کوچکترین ظرفی که میشه جا کنن. این کار باعث میشه همون اندازهای بشم که اونها میخوان. اونا دوست دارن قانع بشن که من هیچ نقطه اشتراکی باهاشون ندارم. اینجوری شبها راحتتر میتونند سر روی بالش بگذارن. فقط اینطوری میتونن باور کنن بلایی که سر من اومده هیچوقت قرار نیست سر اونها هم بیاد.
اِلی
۰
چند روز قبلش، تو کلاس انگلیسی، سر این بحث شد که میشه فهمید فیلمهای فمینستی رو تشخیص داد یا نه. برای شناختن این فیلمها باید اول به سه تا سوال جواب میدادی: تو فیلم حداقل دو تا زن مشهور هستند یا نه؟ بدون اینکه مردی دوروبرشون باشه سکانسی هست که با هم دیالوگ داشته باشن؟ و تو اون سکانس در مورد مرد دیگهای حرف میزنن یا نه؟
اِلی
۰
چرا آدمها فکر میکنن برای زنها خیلی مهمه تو فیلمها جوری نشون داده بشن که تو جمع خودشون در مورد مسائلی مهمتر از مردها حرف میزنن. اما راستش در واقعیت، دخترها همیشه دربارهٔ پسرها حرف میزنن. حتی مامان و دوستهاش هم هروقت پا میده با هم باشن، شکایت شوهرهاشون رو پیش هم میبرن (واقعا که، اونا دیگه خیلی تعطیلن). دخترهای مدرسه اقتصاد تو تالار گفتگو با اون لباسهای دلبرانه شون، بچههای مدرسه تئاتر که قرار بود به زبون فرانسه اجرا داشته باشند و همون دخترهایی که کنارم بودن، همهشون یک حرف مشترک میزدند: حرفشون درباره پسرها بود. در مورد دوستپسرهاشون، دوستپسرهای بقیه دخترها، پسرهایی که دوستشون داشتند و پسرهایی که دیگه دوستشون نداشتن. حرفشون چیزی نبود جز در مورد پسرها.
مَیرَم
۰
وقتی مامانبزرگ مرد، یهویی پیر شد، از همون روزی که خاکش کرد، پیر شد. این روزها شده یک پیرمرد با چشمهایی همیشه خیس و زانوهایی خمیده،
مَیرَم
۰
اون سال مدرسه رو خیلی دوست دارم، کاش اون دوره با همکلاسیهام و اون معلمهایی که کلا فازشون یهجور دیگه بود، تکرار میشد.
مَیرَم
۰
برام جالب بود که چهقدر زود بهشون عادت کردم، چهقدر موندن در اونجا حس خوبی داشت و روزهاش به خوشی میگذشت.
مَیرَم
۰
انصافاً روزهای قشنگ و بیدردسری نبود؟ حداقلش اینه که تو اون دوره دوستهای جدیدی پیدا کردم و تونستم کاری کنم بقیه جور دیگهای بهم نگاه کنن.
مَیرَم
۰
«دیگه چیزی نیست که منتظرش باشیم و دیگر تحمل چه معنایی دارد؟»
