جملات زیبای کتاب بی سرزمین | طاقچه
تصویر جلد کتاب بی سرزمین

بریده‌هایی از کتاب بی سرزمین

نویسنده:کاترین مارش
امتیاز
۴.۹از ۲۶ رأی
۴٫۹
(۲۶)
شروع شد، انتقاد. ولی این بار انتقاد را می‌پذیرفت، چون اگر از نُه ماهِ گذشته یک چیز یاد گرفته بود، این بود که هیچ‌کس نمی‌تواند به‌تنهایی قهرمان باشد.
آوا~
تو نمی‌توانی همیشه کنار کسانی باشی که دوستشان داری. نمی‌توانی همیشه نجاتشان بدهی، همان‌طور که آن‌ها هم نمی‌توانند همیشه تو را نجات بدهند.
LiLion
هیچ‌کس نمی‌تواند به‌تنهایی قهرمان باشد.
LiLion
اروپایی‌ها پناه‌جوها را مقصر می‌دانستند. مهم نبود که بسیاری از پناه‌جوها هم از دست داعش فرار کرده بودند. از نظر اروپایی‌ها، همهٔ مسلمان‌ها مثل هم بودند.
آوا~
تو نمی‌توانی همیشه کنار کسانی باشی که دوستشان داری. نمی‌توانی همیشه نجاتشان بدهی، همان‌طور که آن‌ها هم نمی‌توانند همیشه تو را نجات بدهند. ولی می‌توانی تلاش کنی.
آوا~
مکس گفت: «عجیبه که آلمانی‌ها قبلاً آدم‌بَده بودن و حالا آدم‌خوبه هستن.» احمد شانه بالا انداخت. «شاید یاد گرفتن.»
آوا~
«تا به کسی فرصت ندی، نمی‌تونی بفهمی ارزش داره یا نه.»
آوا~
مردم همیشه رنج خود را با رنج دیگران می‌سنجند، نه اینکه از آن برای همبستگی استفاده کنند.
آوا~
«بابا دوباره حسش کردم.» «چی رو عزیزم؟» احمد شانهٔ پدرش را لمس کرد، همان‌طوری که یک بار پدرش در آن شب ابری روی دریا شانهٔ او را لمس کرده بود، وقتی احمد فکر می‌کرد هرگز به ساحل نمی‌رسند، چه رسد به اینکه خانه‌ای برای خوشان پیدا کنند. «امید.»
آوا~
یادش افتاد دلش برای چه چیز مدرسه تنگ شده بود: اینکه هر سال، چطور همه‌چیز را از اول شروع می‌کنی. دفترهای کهنه، مدادهای استفاده‌شده، پوشه‌های تاشدهٔ پر از برگه‌های امتحانی که گاهی نمره‌های بد هم داشتند، همهٔ این‌ها مربوط به گذشته بودند. اینکه تو چه کسی بودی اهمیتی نداشت. مهم این بود که می‌توانی چه کسی باشی.
آوا~
«هی! هر اتفاقی که بیفته، من تو رو تنها نمی‌ذارم.» «مکس، هیچ‌کس نمی‌تونه این حرف رو بزنه. هیچ‌کس این‌قدر قدرت نداره.»
آوا~
نجات یافتن همیشه به شجاعت یا هوش بستگی نداشت؛ گاهی برای تصمیم بین دو گزینهٔ بد، فقط باید به شانس تکیه می‌کردی.
آوا~
حالا مرزها و کرانه‌ها نامرئی بود و احمد موجی از میلیون‌ها احساس را پشت مرزها تصور کرد: امید و اشتیاق و عشق. به مادرش فکر کرد، به یاسمین و نوری. شاید مرگ هم فقط یک مرز دیگر بود، خطی که جسمش نمی‌توانست از آن بگذرد؛ ولی پای قلبش مدام به آن گیر می‌کرد و زمین می‌خورد.
آوا~
مکس راست می‌گفت که نباید تسلیم شد. همیشه کسانی هستند که به دیگران کمک کنند.
آوا~
قانون مهمه، مِکس. بدون قانون جامعه به هم می‌ریزه.» «اگه قانون غلط باشه، چی؟»
آوا~
شعر قدیمی صوفی در ذهن احمد طنین انداخت: چرا به من آموختی که عاشقت شوم و زمانی که دل‌بسته‌ات شدم رهایم کردی؟ حالا جوابش را می‌دانست: برای اینکه بدانم چقدر عاشقم هستی.
آوا~
مگر یک داستان چقدر قدرت داشت؟ آن‌قدر قدرت داشت که پدر و پسری را به هم برساند، ولی نمی‌توانست سرنوشت را عوض کند. یک داستان نمی‌توانست دنیا را عوض کند، درست مثل یک نفر که نمی‌توانست، ولی دو نفر...
آوا~
آدم‌ها به اسم محافظت از خانوادهٔ خود کارهای وحشتناکشان را توجیه می‌کردند.
آوا~

حجم

۲۷۵٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۳۵۶ صفحه

حجم

۲۷۵٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۳۵۶ صفحه

قیمت:
۷۸,۰۰۰
تومان