«روح یه دختریه که خیلی ناراحت و تنهاست. دلش میخواد بره خونه، ولی توی آبِ خیلیخیلیخیلی عمیق گیر کرده. خیلی وقته اونجاست، فقط استخونهاش مونده. هیچکس نمیدونه اون کجاست.»
لحن زمزمهوار اِما تمام موهای بدنم را سیخ کرد. هیکل کوچکش را کشیدم سمت خودم و بغلش کردم. آقاخرسهٔ پشمالو دماغم را قلقلک داد. بهش گفتم: «خیلی ترسناکه، ولی فقط یه خواب بد بوده. همه از اینجور خوابها میبینن.»