
𝓑𝓸𝓸𝓴
۶
سیسی گفت: «دریاچه عمیق و تاریک و سرد بود،
Taraneh
۵
یک لحظه احساس ترسناکی آمد سراغم، احساس اینکه یک نفر دیگر هم توی کلبه است، کسی که دیده نمیشود، اما تماشایمان میکند و منتظر است.
Book
۳
اینکه از روی بدجنسی حرفی بزنی و بعد بگویی خودت نبودهای، چیزی از دردش کم نمیکند.
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
سلاح مامان، سکوت و گریه بود.
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
زنده هم نیست، واسه همین نمیتونه بمیره.
tulip girl
۲
وقتی موهایش نرم و صاف شد، انگشتانش را فرو برد لایشان. بعد لبخند کوتاهی زد و گفت: «ثابت کن ازم متنفر نیستی. بذار امشب توی تختت بخوابم.
tulip girl
۱
«روح یه دختریه که خیلی ناراحت و تنهاست. دلش میخواد بره خونه، ولی توی آبِ خیلیخیلیخیلی عمیق گیر کرده. خیلی وقته اونجاست، فقط استخونهاش مونده. هیچکس نمیدونه اون کجاست.»
لحن زمزمهوار اِما تمام موهای بدنم را سیخ کرد. هیکل کوچکش را کشیدم سمت خودم و بغلش کردم. آقاخرسهٔ پشمالو دماغم را قلقلک داد. بهش گفتم: «خیلی ترسناکه، ولی فقط یه خواب بد بوده. همه از اینجور خوابها میبینن.»
الف ط
۱
«آدم دو بار غرق نمیشه.»
الف ط
۱
سایهای کوچک و تیره در مرز دنیای واقعی و خیالی.
wings for anna
۱
«آدم که دو بار غرق نمیشه.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
خشمگین مامان را نگاه کردم. «هنوز هم میخوای جلوی رفتنم رو بگیری، مگه نه؟ خُب یه قلاده بنداز دور گردنم و ببندم به یکی از درختهای حیاط!»
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
اینقدر بدجنسه که توی جهنم هم راهش نمیدن
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
«قول بده دفعهٔ دیگه، یه روز قشنگ و آفتابی بیای دیدنم.»
کتابخانهی خلوت:)
۱
«آدم که دو بار غرق نمیشه.»
Kiana
۰
من دارم تماشاتون میکنم،
حقیقت رو بگو، وگرنه...
Book
۰
از این رفتارش که فکر میکرد همهچیزدان است، خسته شده بودم
الف ط
۰
«ایرادی نداره.» ولی ایراد داشت. اینکه از روی بدجنسی حرفی بزنی و بعد بگویی خودت نبودهای، چیزی از دردش کم نمیکند.
الف ط
۰
«بعضیوقتها چیزی خیلی ترسناک نیست.»
الف ط
۰
بچهٔ همسایه موقع اسکیتسواری، مُچ پایش را شکسته. دوستم، جولی، موهایش را فِرِ ششماههٔ وحشتناکی زده و تهدید کرده که سرش را میتراشد.
الف ط
۰
حتی وقتی هم آدم رو نمیبینن، شهرت خیلی بهت فشار میآره.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
«فقط کنجکاو بودم، مگه کنجکاوی گناهه؟!»
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
«به چی میخندین؟»
سیسی کِرکر میخندید. «به همهچی. کلّ این دنیای احمقانه خندهداره.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
اِما پشت سرش فریاد زد: «برگرد! غرق میشی!»
سیسی که صدایش توی صدای آب خفه شده بود، بلند گفت: «آدم که دو بار غرق نمیشه.»