جملات زیبای کتاب صدای شکستن می آمد | طاقچه
تصویر جلد کتاب صدای شکستن می آمد

بریده‌هایی از کتاب صدای شکستن می آمد

انتشارات:نشر آواهیا
دسته‌بندی:
امتیاز
۵.۰از ۲ رأی
۵٫۰
(۲)
یادش چکه‌چکه در سرش می‌ریخت، و لبریز بود از او.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
پنجره را باز کرد. بوی هوای باران‌زده به صورتش خورد. سرش را پیش برد. دهانش را باز کرد تا دانه‌های ریز را بنوشد. باران با آواز توی اتاق آمده بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
پری نوشته بود: «این‌جا ایرانی‌ها زیادند. چینی‌ها و خاوردوری‌ها این‌جا را پُر کرده‌اند و از اروپای شرقی هم آمده‌اند. در کانادا از همه قوم و ملّتی جمع شدن، آدم میانشان احساس غریبی نمی‌کند. من توی شرکتی کار می‌کنم که با خاورمیانه‌ای‌ها داد و ستد دارد. از ایران فرش و خشکبار وارد می‌کند. تو هم اگر بیایی این‌جا برایت کاری تو شرکت پیدا می‌کنم. چرا می‌خواهی عمرت را تلف کنی؟»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
«من برنمی‌گردم. تو می‌خوای برگردی، برگرد مادر.» صدای دختری بودکه با مادرش در صندلی پشت سر او نشسته بودند. «برای چی برگردم؟ چه دلخوشی دارم مادر؟»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
هوا پاک و باران‌زده بود. هر دو تلوتلو می‌خوردند و پا به پا می‌رفتند. «مواظب باش. خیابون پُر از چاله است.» «از این‌جا نرو، بیا تو پیاده‌رو، ماشین بهت می‌زنه‌ها.» «لیزه، نخوری زمین.» آواز می‌خواندند و در کنار هم می‌رفتند. پلیس پیری از جلوشان گذشت. «برای چی گریه می‌کنین بچه‌های من؟» «هه هه هه...» «یارو رو بپا، خیال می‌کنه ما گریه می‌کنیم.» بلندتر زدند زیر آواز: «هر گوشه روی مستی دستی زنی بر دستی»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
توی میدانگاهی ایستاد. فواره‌ها بالا می‌رفتند و با سر و صدا پایین می‌ریختند. به دور و بر خود نگاه کرد. کجا بود؟ کجا می‌رفت؟ این موقع شب، تنها در شهری غریبه، چه کار می‌کرد؟
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
ناهارش را در غذاخوری‌های پارک‌ها می‌خورد یا از مغازه‌های هندی «بیف کاری» می‌خرید و به خانه می‌آورد. به موزه‌ها و نمایشگاه‌ها می‌رفت و به فروشگاه‌ها سرمی‌زد. چیزهایی می‌خرید و با مسافری برای مادر و قدسی می‌فرستاد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
«اگه انگلیسی‌تو کامل کنی، می‌تونی داستان‌هاتو ترجمه کنی و بفروشی.» «از وقتی اومدم، یه کلمه هم ننوشتم و هیچ غمی هم نیست. رها شده‌ام پسر. حاضرم این‌جا دربونی کنم و دیگه برنگردم.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
ملانی برگشت و او را دید. خنده توی صورتش دوید.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
دلم از این‌جا کنده شده.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
بالای سرش نشست. گیسوان شلالش کجا رفته بود. غم مثل وزنه‌ای از دلش آویخته بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
بهارانه‌ای بود. خنک و آفتابی. آسمانی آبی، روشنایی مثل جویباری جاری.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
روی سکویی نشست. به برگ سبز و شستهٔ درخت‌ها نگاه کرد. «جناب، ما هم مثل تو خوشحالیم، بهاران کرده‌ایم.» روز روشن صبح، باران، بهاران
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
از خانه که درآمد، آفتاب تو کوچه پهن شده بود. از بقال سر کوچه، سیگار خرید. «چه خبر مشدعلی؟» «شلوغه آقا، مملکت به هم ریخته. خدا دیوونشون بکنه.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
زندگی لحظه‌لحظه می‌چکید. آفتاب رنگ می‌داد. هوا خاکستری می‌شد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
تلفن همان‌طور زنگ می‌زد. گوشی را برداشت. صدا از آن سوی آب بود، صدای شکستن بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹

حجم

۷۲٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۱۱۸ صفحه

حجم

۷۲٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۱۱۸ صفحه

قیمت:
۹,۲۰۰
تومان