
Book
۷۱
چه احساسی دارد منتظر کسی باشی که هیچوقت نمیآید
ROZA
۵۵
دختر آرزو میکند کاش بتواند به خوابی آرام و عمیق پناه ببرد.
ROZA
۵۱
فصلها مثل آدمکهای کوکی پشت هم میآیند و میروند. برگها میریزند، برف میبارد، باران میبارد. گلها میشکفند، گلها پژمرده میشوند، گلها میمیرند. دوباره برف میبارد. و دوباره... و دوباره.
rozhin
۳۶
فهمیدم چه احساسی دارد منتظر کسی باشی که هیچوقت نمیآید
mahzooni
۲۷
به پشت دراز کشیدیم و خندیدیم. هیچچیز خندهداری وجود نداشت. ولی همهچیز خندهدار بود.
***
پری ناز
۱۸
«آنجا که آب روشن روان است او را دیگر نخواهی دید...
لبخندش از میان رفت و ترانههای شیرینش پر کشید.»
melik
۱۶
اگر لیز میخوردم و میافتادم، خیس میشدم، اما غرق نه.
nrgs612
۱۴
اما این پایان داستان نیست. این تنها پایان قسمت خوش داستان است.
🪷.Mohadd3.⛈️
۱۲
واقعاً احساس کردم قلبم مثل یک تکهسنگ در سینهام سقوط کرد.
Book
۱۱
برای اولین بار میفهمیدم داشتن رفیق خوب چه احساسی دارد
𝘢𝘺𝘢𝘯
۸
او تنهاتر از آن است که بشود تصور کرد.
melik
۶
کلید خطرناکی بود، کلیدی مهم، یک کلید پرقدرت. اما کلید کدام قفل؟
رئیس تیمارستان نخبگان
۵
دراز کشیدم و ابرها را تماشا کردم که از آسمان میگذشتند، مثل گلّهای گوسفند که وسط دشتی آبیرنگ و پهناور پرسه میزدند. پرندهها میخواندند، برگها در باد تکان میخوردند. ذهنم را آزاد گذاشتم تا با ابرها پرواز کند.
پریا
۵
ساعتها، روزها و سالها به آشفتهترین شکل ممکن در هم آمیختهاند؛
Book
۴
در اتاقی حبس شوی، درحالیکه بیرون زندگی جریان دارد
Mari
۳
هر روز صبح، دختر به تاریخی که روی دیوار نوشته شده نگاه میکند: ۱ ژوئن ۱۸۸۹. یادش نمیآید چرا آن تاریخ را نوشته یا در آن روز چه اتفاقی افتاده است. اصلاً شک دارد که خودش آن را نوشته باشد. شاید کس دیگری، دختر دیگری، زمانی اینجا بوده. شاید آن دختر این تاریخ را نوشته است.
پریا
۳
آنها او را هم غمگین میکردند و هم خشمگین، ترکیب این دو احساس به نظرش عجیب میآمد.
پریا
۳
دختر آرزو میکند کاش بتواند به خوابی آرام و عمیق پناه ببرد.
nikooo
۳
دختر در اتاق دربسته تنهاست. اولش اسم روزهای هفته، ماه و سال را روی دیوار مینویسد. میخواهد حساب زمان را در آن اتاق نگه دارد، اما بعد از مدتی یک روز یا چند روز را جا میاندازد. روزها و ماهها و سالها بهسرعت تبدیل میشوند به یک آشفتگی بیمعنا. اول روز تولدش را فراموش میکند. و بعد اسمش را.
اما چه اهمیتی دارد؟ کسی به دیدن او نمیآید، کسی اسمش را نمیپرسد، کسی نمیپرسد چند سالش است.
دختر کتابخون؛)
۲
به بچهای که بالای سرم روی درخت نشسته بود نگاه کردم و فهمیدم هیچوقت در عمرم آدمی شجاعتر از لیلی نخواهم دید، چه زنده و چه مرده.
rey
۲
سالها میگذرد. دختر دیگر به نقاشیهای روی دیوار نگاه نمیکند. از آدمهای نقاشیها خسته شده است. اصلاً چه سودی برای او دارند؟ فقط صورتهاییاند روی بوم نقاشی؛ بیروح. نمیتوانند او را ببینند. نمیتوانند با او حرف بزنند. نمیتوانند به او کمک کنند. آنها بهدردنخورند.
دختر صورتشان را برمیگرداند رو به دیوار. حضورشان را فراموش میکند.
کاربر ۴۹۶۷۲۲۶
۲
مامان متفکرانه گفت: «شاید بهخاطر خونه باشه. میدونم تو رو به وحشت میندازه. شاید ذهنت رو به هم ریخته؛ آدمهایی که دیشب دیدی، دخترِ امروز. شاید علائم عود اضطرابت باشن.»
اعتنایی به مامان نکردم. عاشق این بود که ذهنِ داستانیِ شخصیتهایش را واکاوی کند تا از انگیزههای کارهایی که میکردند پرده بردارد. خب، من واقعی بودم، نه داستانی و از تلاشهایی که برای تجزیه و تحلیلم میکرد هیچ خوشم نمیآمد.
Book
۲
هیچچیز خندهداری وجود نداشت. ولی همهچیز خندهدار بود.
Sophie
۲
او هنوز زنده است. خب، نه دقیقاً زندهٔ زنده. اما مردهٔ مرده هم نیست. مثل این است که فراموش شده باشد، جا مانده باشد، بدون هیچ راه پس و پیشی.
kata
۱
فصلها مثل آدمکهای کوکی پشت هم میآیند و میروند. برگها میریزند، برف میبارد، باران میبارد. گلها میشکفند، گلها پژمرده میشوند، گلها میمیرند. دوباره برف میبارد. و دوباره... و دوباره.
kata
۱
به پشت دراز کشیدیم و خندیدیم. هیچچیز خندهداری وجود نداشت. ولی همهچیز خندهدار بود.
infj.cam
۱
ارواح و تکشاخ و جادو. نمیتونی بودنشون رو اثبات کنی، ولی نبودنشون رو هم نمیتونی ثابت کنی
Mari
۱
فصلها مثل آدمکهای کوکی پشت هم میآیند و میروند. برگها میریزند، برف میبارد، باران میبارد. گلها میشکفند، گلها پژمرده میشوند، گلها میمیرند. دوباره برف میبارد. و دوباره... و دوباره.
𝘢𝘺𝘢𝘯
۱
تصور کردم خانوادهٔ مرموز بنت هم زمانی به همان ماه و ستارهها نگاه کردهاند. آنها هم صدای جیرجیرکها را میان درختان شنیده بودند، تابش کرمهای شبتاب را در جنگل دیده و نسیم خنک شب را روی پوستشان حس کرده بودند؛ درست مثل الانِ من.
dadmehr
۱
شاید دختر مومشکی همان کسی باشد که منتظرش بوده است.