جملات زیبا از متن کتاب دختری در اتاق طبقه سوم | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختری در اتاق طبقه سومsubscriptionAvailable

کتاب دختری در اتاق طبقه سوم

۴.۲(از ۱۳۷ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۷۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

چه احساسی دارد منتظر کسی باشی که هیچ‌وقت نمی‌آید
Book
۷۳
دختر آرزو می‌کند کاش بتواند به خوابی آرام و عمیق پناه ببرد.
ROZA
۵۷
فصل‌ها مثل آدمک‌های کوکی پشت هم می‌آیند و می‌روند. برگ‌ها می‌ریزند، برف می‌بارد، باران می‌بارد. گل‌ها می‌شکفند، گل‌ها پژمرده می‌شوند، گل‌ها می‌میرند. دوباره برف می‌بارد. و دوباره... و دوباره.
ROZA
۵۲
فهمیدم چه احساسی دارد منتظر کسی باشی که هیچ‌وقت نمی‌آید
rozhin
۳۷
به پشت دراز کشیدیم و خندیدیم. هیچ‌چیز خنده‌داری وجود نداشت. ولی همه‌چیز خنده‌دار بود. ***
mahzooni
۲۸
«آنجا که آب روشن روان است او را دیگر نخواهی دید... لبخندش از میان رفت و ترانه‌های شیرینش پر کشید.»
پری ناز
۱۸
اگر لیز می‌خوردم و می‌افتادم، خیس می‌شدم، اما غرق نه.
melik
۱۶
اما این پایان داستان نیست. این تنها پایان قسمت خوش داستان است.
nrgs612
۱۵
برای اولین بار می‌فهمیدم داشتن رفیق خوب چه احساسی دارد
Book
۱۱
واقعاً احساس کردم قلبم مثل یک تکه‌سنگ در سینه‌ام سقوط کرد.
🪷.Mohadd3.⛈️
۱۱
او تنهاتر از آن است که بشود تصور کرد.
𝘢𝘺𝘢𝘯
۸
کلید خطرناکی بود، کلیدی مهم، یک کلید پرقدرت. اما کلید کدام قفل؟
melik
۶
دراز کشیدم و ابرها را تماشا کردم که از آسمان می‌گذشتند، مثل گلّه‌ای گوسفند که وسط دشتی آبی‌رنگ و پهناور پرسه می‌زدند. پرنده‌ها می‌خواندند، برگ‌ها در باد تکان می‌خوردند. ذهنم را آزاد گذاشتم تا با ابرها پرواز کند.
رئیس تیمارستان نخبگان
۵
ساعت‌ها، روزها و سال‌ها به آشفته‌ترین شکل ممکن در هم آمیخته‌اند؛
پریا
۵
در اتاقی حبس شوی، درحالی‌که بیرون زندگی جریان دارد
Book
۴
هر روز صبح، دختر به تاریخی که روی دیوار نوشته شده نگاه می‌کند: ۱ ژوئن ۱۸۸۹. یادش نمی‌آید چرا آن تاریخ را نوشته یا در آن روز چه اتفاقی افتاده است. اصلاً شک دارد که خودش آن را نوشته باشد. شاید کس دیگری، دختر دیگری، زمانی اینجا بوده. شاید آن دختر این تاریخ را نوشته است.
Mari
۳
آن‌ها او را هم غمگین می‌کردند و هم خشمگین، ترکیب این دو احساس به نظرش عجیب می‌آمد.
پریا
۳
دختر آرزو می‌کند کاش بتواند به خوابی آرام و عمیق پناه ببرد.
پریا
۳
دختر در اتاق دربسته تنهاست. اولش اسم روزهای هفته، ماه و سال را روی دیوار می‌نویسد. می‌خواهد حساب زمان را در آن اتاق نگه دارد، اما بعد از مدتی یک روز یا چند روز را جا می‌اندازد. روزها و ماه‌ها و سال‌ها به‌سرعت تبدیل می‌شوند به یک آشفتگی بی‌معنا. اول روز تولدش را فراموش می‌کند. و بعد اسمش را. اما چه اهمیتی دارد؟ کسی به دیدن او نمی‌آید، کسی اسمش را نمی‌پرسد، کسی نمی‌پرسد چند سالش است.
nikooo
۳
به بچه‌ای که بالای سرم روی درخت نشسته بود نگاه کردم و فهمیدم هیچ‌وقت در عمرم آدمی شجاع‌تر از لی‌لی نخواهم دید، چه زنده و چه مرده.
دختر کتابخون؛)
۲
سال‌ها می‌گذرد. دختر دیگر به نقاشی‌های روی دیوار نگاه نمی‌کند. از آدم‌های نقاشی‌ها خسته شده است. اصلاً چه سودی برای او دارند؟ فقط صورت‌هایی‌اند روی بوم نقاشی؛ بی‌روح. نمی‌توانند او را ببینند. نمی‌توانند با او حرف بزنند. نمی‌توانند به او کمک کنند. آن‌ها به‌دردنخورند. دختر صورتشان را برمی‌گرداند رو به دیوار. حضورشان را فراموش می‌کند.
rey
۲
مامان متفکرانه گفت: «شاید به‌خاطر خونه باشه. می‌دونم تو رو به وحشت می‌ندازه. شاید ذهنت رو به هم ریخته؛ آدم‌هایی که دیشب دیدی، دخترِ امروز. شاید علائم عود اضطرابت باشن.» اعتنایی به مامان نکردم. عاشق این بود که ذهنِ داستانیِ شخصیت‌هایش را واکاوی کند تا از انگیزه‌های کارهایی که می‌کردند پرده بردارد. خب، من واقعی بودم، نه داستانی و از تلاش‌هایی که برای تجزیه و تحلیلم می‌کرد هیچ خوشم نمی‌آمد.
کاربر ۴۹۶۷۲۲۶
۲
هیچ‌چیز خنده‌داری وجود نداشت. ولی همه‌چیز خنده‌دار بود.
Book
۲
او هنوز زنده است. خب، نه دقیقاً زندهٔ زنده. اما مردهٔ مرده هم نیست. مثل این است که فراموش شده باشد، جا مانده باشد، بدون هیچ راه پس و پیشی.
Sophie
۲
دختر آرزو می‌کند کاش بتواند به خوابی آرام و عمیق پناه ببرد.
زینب
۲
فصل‌ها مثل آدمک‌های کوکی پشت هم می‌آیند و می‌روند. برگ‌ها می‌ریزند، برف می‌بارد، باران می‌بارد. گل‌ها می‌شکفند، گل‌ها پژمرده می‌شوند، گل‌ها می‌میرند. دوباره برف می‌بارد. و دوباره... و دوباره.
kosarkhaleghian
۱
به پشت دراز کشیدیم و خندیدیم. هیچ‌چیز خنده‌داری وجود نداشت. ولی همه‌چیز خنده‌دار بود.
kosarkhaleghian
۱
ارواح و تک‌شاخ و جادو. نمی‌تونی بودنشون رو اثبات کنی، ولی نبودنشون رو هم نمی‌تونی ثابت کنی
infj.cam
۱
فصل‌ها مثل آدمک‌های کوکی پشت هم می‌آیند و می‌روند. برگ‌ها می‌ریزند، برف می‌بارد، باران می‌بارد. گل‌ها می‌شکفند، گل‌ها پژمرده می‌شوند، گل‌ها می‌میرند. دوباره برف می‌بارد. و دوباره... و دوباره.
Mari
۱
تصور کردم خانوادهٔ مرموز بنت هم زمانی به همان ماه و ستاره‌ها نگاه کرده‌اند. آن‌ها هم صدای جیرجیرک‌ها را میان درختان شنیده بودند، تابش کرم‌های شب‌تاب را در جنگل دیده و نسیم خنک شب را روی پوستشان حس کرده بودند؛ درست مثل الانِ من.
𝘢𝘺𝘢𝘯
۱