جملات زیبا از متن کتاب خیابانی به رنگ ماه | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب خیابانی به رنگ ماهsubscriptionAvailable

کتاب خیابانی به رنگ ماه

۴.۴(از ۱۹ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۹۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«زمان زیادی لازمه تا خاطره‌های تلخ فراموش بشن.»
mahzooni
۴
او برایم یادآور آسمان‌ها بود و دره‌ها و اسب‌ها و موهایی که در باد افشان می‌شدند. او یادآور ستاره‌ها بود، آتش درست کردن در صحرا و جاده‌های بی‌پایان. انگار سال‌ها بود ندیده بودمش. او همان نصیحت گمراه‌کننده‌ای بود که باعث شد احساس کنم هنوز زنده‌ام.
mahzooni
۴
نمی‌دانست بعضی وقت‌ها در روزهای بارانی گریه‌ام می‌گیرد، انگار یک چیزی در عمق وجودم بود؛ شاید غنچهٔ غم بود که در روزهای بارانی توی دلم می‌شکفت و آن‌قدر بزرگ می‌شد که راه نَفَسم را می‌بست.
کاربر... :)
۳
اگر دِیوی آنجا بود، به من می‌گفت باید برگردیم. می‌گفت این کار بدیه لِنی. خیلی بد! واقعاً بچه‌کوچولوی گندهٔ خوبی بود. ولی آن روز دِیوی پیش من نبود.
mahzooni
۳
وقتی ناراحتی، ناراحتی را توی قلبت احساس می‌کنی و وقتی عاشق شده باشی، عشق را هم توی قلبت حس می‌کنی. قلب همیشه یا به درد می‌آید یا می‌لرزد یا محکم به سینه می‌کوبد یا از بیچارگی سست می‌شود و آهسته می‌تپد
mahzooni
۳
«به درگاهت دعا می‌کنیم که پرستارها خوف و مهربان باشند.» «به درگاهت دعا می‌کنیم که دِیوی خیلی زود سالم به خانه برگردد و رانندهٔ اتوبوس هم رانندهٔ خوفی باشد.»
mahzooni
۳
آن‌قدر گریه کردم و گریه کردم که دلم خالی شد و فقط پوسته‌ای مثل پیلهٔ خالی کرم ابریشم از لِنی اسپینک باقی ماند.
کاربر... :)
۲
تو یه میوهٔ گندیده‌ای، امیدوارم روزبه‌روز بیشتر بگندی.
mahzooni
۲
خانم گاسپار گفت: «آها! خوفه! خوفه! فردا؟ آهان! پس روز جمعه دعا می‌خونیم.» به من گفت: «عمل فرداست.» و توی گوشی گفت: «آره. بهش می‌گم بیاد پشت تلفن. اوهوم! دختر خوفی بوده.»
mahzooni
۲
گفت: «زود باشین برین.» این بار بلندتر. «همین‌حالا!» خاله‌بزرگ اِم این‌طور با من خداحافظی کرد.
mahzooni
۲
زمان زیادی لازمه تا خاطره‌های تلخ فراموش بشن.
کتاب خوان معرکه
۱
و به این فکر کردم که مادر من دست‌های نوازشگر نداشت، اما در سرزنش کردن استاد بود. و بعد، زمانی که مطمئن بودم دوستش ندارم، همان‌طور که در آغوشش بودم، به ذهنم رسید که او هم روزی به استخوان تبدیل خواهد شد، و این فکر باعث شد به هق‌هق بیفتم. چشم‌هایم را به هم فشار دادم و باز هم هق‌هق کردم.
زهره
۱
رنگ سنگ‌های کرهٔ ماه را بلد بودم، چون نیل آرمسترانگ از سفرش به ماه چندتایی تکه‌سنگ به زمین آورده بود و تصویر رنگی‌شان توی تلویزیون پخش شده بود. یک بار به مامان گفتم فکر می‌کنم خیابان دوم را از سنگ‌های کرهٔ ماه ساخته‌اند. آن موقع مامان جواب داد: «لِنی، از این اخلاقت خوشم می‌آد. همیشه توی هر چیز بدی یه ویژگی خوب هم پیدا می‌کنی.»
کاربر... :)
۰