
mahzooni
۵
«زمان زیادی لازمه تا خاطرههای تلخ فراموش بشن.»
mahzooni
۴
او برایم یادآور آسمانها بود و درهها و اسبها و موهایی که در باد افشان میشدند. او یادآور ستارهها بود، آتش درست کردن در صحرا و جادههای بیپایان. انگار سالها بود ندیده بودمش. او همان نصیحت گمراهکنندهای بود که باعث شد احساس کنم هنوز زندهام.
کاربر... :)
۳
نمیدانست بعضی وقتها در روزهای بارانی گریهام میگیرد، انگار یک چیزی در عمق وجودم بود؛ شاید غنچهٔ غم بود که در روزهای بارانی توی دلم میشکفت و آنقدر بزرگ میشد که راه نَفَسم را میبست.
mahzooni
۳
اگر دِیوی آنجا بود، به من میگفت باید برگردیم. میگفت این کار بدیه لِنی. خیلی بد! واقعاً بچهکوچولوی گندهٔ خوبی بود.
ولی آن روز دِیوی پیش من نبود.
mahzooni
۳
وقتی ناراحتی، ناراحتی را توی قلبت احساس میکنی و وقتی عاشق شده باشی، عشق را هم توی قلبت حس میکنی. قلب همیشه یا به درد میآید یا میلرزد یا محکم به سینه میکوبد یا از بیچارگی سست میشود و آهسته میتپد
mahzooni
۳
«به درگاهت دعا میکنیم که پرستارها خوف و مهربان باشند.»
«به درگاهت دعا میکنیم که دِیوی خیلی زود سالم به خانه برگردد و رانندهٔ اتوبوس هم رانندهٔ خوفی باشد.»
کاربر... :)
۲
آنقدر گریه کردم و گریه کردم که دلم خالی شد و فقط پوستهای مثل پیلهٔ خالی کرم ابریشم از لِنی اسپینک باقی ماند.
mahzooni
۲
تو یه میوهٔ گندیدهای، امیدوارم روزبهروز بیشتر بگندی.
mahzooni
۲
خانم گاسپار گفت: «آها! خوفه! خوفه! فردا؟ آهان! پس روز جمعه دعا میخونیم.»
به من گفت: «عمل فرداست.» و توی گوشی گفت: «آره. بهش میگم بیاد پشت تلفن. اوهوم! دختر خوفی بوده.»
mahzooni
۲
گفت: «زود باشین برین.» این بار بلندتر. «همینحالا!»
خالهبزرگ اِم اینطور با من خداحافظی کرد.
کتاب خوان معرکه
۱
زمان زیادی لازمه تا خاطرههای تلخ فراموش بشن.
زهره
۱
و به این فکر کردم که مادر من دستهای نوازشگر نداشت، اما در سرزنش کردن استاد بود. و بعد، زمانی که مطمئن بودم دوستش ندارم، همانطور که در آغوشش بودم، به ذهنم رسید که او هم روزی به استخوان تبدیل خواهد شد، و این فکر باعث شد به هقهق بیفتم. چشمهایم را به هم فشار دادم و باز هم هقهق کردم.
کاربر... :)
۰
رنگ سنگهای کرهٔ ماه را بلد بودم، چون نیل آرمسترانگ از سفرش به ماه چندتایی تکهسنگ به زمین آورده بود و تصویر رنگیشان توی تلویزیون پخش شده بود. یک بار به مامان گفتم فکر میکنم خیابان دوم را از سنگهای کرهٔ ماه ساختهاند.
آن موقع مامان جواب داد: «لِنی، از این اخلاقت خوشم میآد. همیشه توی هر چیز بدی یه ویژگی خوب هم پیدا میکنی.»