نمیدانم این عذرخواهی باید برای چه باشد!
آه بلندی میکشم و به تصویرم در آینهٔ سرویس بهداشتی هتل نگاه میکنم، دوباره نگاه میکنم و میبینم همهٔ دستشوییها خالی است. سگرمههایم را درهم میکشم و دستم را در موهای قهوهای بههمریختهام میبرم و سعی میکنم صافشان کنم، طوری که کیم دوست دارد. بعد از چند تلاش ناموفق، من و موهایم منصرف میشویم و برای آخرین بار سراغ دستبند میروم.
موقع وارسی دستبند، آویزهای نقرهای درخشانش به هم میخورند و جرینگجرینگ میکنند؛ سروصدایی که با صداهای ضعیف جشن فارغالتحصیلی دبیرستان در آنطرف در، قاطی میشود. شاید وقتی دستبند را ببیند، بالأخره بگوید مشکل چیست یا از کجا معلوم، شاید فقط بگوید دوستم دارد و اصلاً حال بدش هیچ ربطی به من نداشته است.
سرم را جلوتر میبرم تا بهدقت به شش آویز ریزش نگاه کنم، هرکدام بهازای هر سالی است که با هم بودهایم. خیلی شانس آوردم که کسی را در وبسایت فروش زیورآلات پیدا کردم تا در طراحی آویزها کمکم کند، چراکه من مطلقاً