میخواهی و نمیخواهی که از دنیایت جدا شوی و در عین اینکه روزمرّگی تو را مثل نهنگی بلعیده و در کام خودش فرو برده و میرود که فراموش کنی بیرون شکمش دنیای دیگری هست، باز اما گهگداری نهنگ، دهانش را باز میکند و میفهمی که همه چیز در بیرون از چهاردیواری تو دارد راه خودش را میرود و روزمرّگیهای خاصّ خودش را بهوجود میآورد و البته نهنگهای دیگری هستند و شکمهای دیگری که آنها هم گهگداری میآیند به سطح و دهانشان را باز میکنند و اجازه میدهند دنیای درون شکمشان برداشتی دیگر داشته باشد.