تودهای هوای گرم از راهرو آمد و آشپزخانه را پر کرد.
آقای گری با چهرهٔ عبوس پرسید: «خبری از انتخابات نشد؟» کلاه لبهدارش را ناشیانه به آنسوی میز آشپزخانه پرت کرد و همان لحظه درِ گاراژ پشت سر او کوبیده شد و گربه را طوری ترساند که از جعبهاش بیرون پرید.
خانم گری آهی کشید و گفت: «نه، متأسفانه فعلاً خبری نیست...» و با بوسهای خیس و آبدار به شوهرش سلام کرد و راهش را بهسوی اتاق نشیمن پیش گرفت. بعد شروع کرد به بدگویی: «دوباره همون داستان قدیمی توی اخبار دیلی گریف: صحبت از سرقت یه درخت دیگه توی خیابون هفتم! کی میدونه دفعهٔ بعد به کدوم خیابون دستبرد میزنن!
اسمعیل زاده