تیموتی بیحرکت جواب داد: «همهچی دقیقاً همون شکلیه که قبلاً بوده.» از اینکه داشت به استوارت دروغ میگفت حس عجیبی داشت؛ اما استوارت شبیه آدمهایی شده بود که لازم دارند دروغ بشنوند. «من اینجام. همهچی خوبه. دیگه همهچی روبهراه میشه.» استوارت لبخندی واقعی زد. تیموتی گفت: «ببین، یه خواهشی دارم.»
استوارت با احتیاط ازش فاصله گرفت.
«بهم بگو چه چیزهایی میدیدی.»
«منظورت چیه؟»
«بهم از... هیولات بگو.»