
زهرا
۱۱۴
«گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره.»
~آلْبا~☘️
۱۴
کجا دیوانگی کنار میرود و حقیقت آغاز میشود؟
ممکن است حتی واپسین وحشتم توهم محض بوده باشد؟
یـ★ـونا
۸
بعضی رازها بعد از مدتی خودشان حقیقت را جار میزنند.
fatiw rad
۶
کردارِ نسلِ گذرایِ انسان مانندِ بذری است که در آیندهٔ دور، ممکن است یا میوهٔ خیر به بار آورد یا شر و البته چارهای هم از آن نیست...
mahzooni
۶
بایرون که زندگیاش در اعماق تاریکی فرومیرفت، برای آخرین بار، تلاش کرد پرستار را صدا بزند. و بعد نمایشگر ضربان قلب بالاخره بیپ بیپ بیپ وحشتناکش را تمام کرد و در عوض، اتاق با وزوز ساده و آرامشبخشی پر شد.
کتاب زندگی
۴
گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره.
امیرحسین رئوف نیا
۳
تنها سلاحی که داشتند نسخهٔ پارهپورهٔ جانسون از کتاب سرنخ جسد ناتمام بود، و فقط اگر پیرمرد برمیگشت، میتوانستند با آن کتکش بزنند
𝘢𝘺𝘢𝘯
۳
این کلمات به شعار تیموتی تبدیل شدند. پیدا کردن نظم میان آشوب. چراغی کوچک میان تاریکی.
کاربر ۵۱۷۶۲۵۱
۲
کولهپشتی ورزشی تیموتی طبقهٔ پایین در آشپزخانه مانده بود، برای همین، تنها سلاحی که داشتند نسخهٔ پارهپورهٔ جانسون از کتاب سرنخ جسد ناتمام بود، و فقط اگر پیرمرد برمیگشت، میتوانستند با آن کتکش بزنند.
کتاب خوان معرکه
۲
کجا دیوانگی کنار میرود و حقیقت آغاز میشود؟
ممکن است حتی واپسین وحشتم توهم محض بوده باشد؟
اچ. پی. لاوکرافت
سایه برفراز اینزمث
Book
۱
«ابیگیل، غصهش رو نخور. ارزشش رو نداره. آدمها فقط... احمق و بدجنسن.»
Book
۱
«مردم گناه والدینشون رو به ارث نمیبرن.»
Book
۱
گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره.
Ar.j
۱
«گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره
کاربر ۵۱۷۶۲۵۱
۱
ابیگیل گفت: «احیاناً شامل این نمیشه که این هیولای نیقلیون رو شوت کنیم کنار؟ چون اگه این باشه، من بیبروبرگرد پایهام.»
کاربر ۸۰۰۱۷۵۳
۱
«گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره.»
Tiana
۱
ممکن است حتی واپسین وحشتم توهم محض بوده باشد؟
یـ★ـونا
۱
تیموتی بیحرکت جواب داد: «همهچی دقیقاً همون شکلیه که قبلاً بوده.» از اینکه داشت به استوارت دروغ میگفت حس عجیبی داشت؛ اما استوارت شبیه آدمهایی شده بود که لازم دارند دروغ بشنوند. «من اینجام. همهچی خوبه. دیگه همهچی روبهراه میشه.» استوارت لبخندی واقعی زد. تیموتی گفت: «ببین، یه خواهشی دارم.»
استوارت با احتیاط ازش فاصله گرفت.
«بهم بگو چه چیزهایی میدیدی.»
«منظورت چیه؟»
«بهم از... هیولات بگو.»
Navi
۱
شاید چیزهای نامرئی دلشان نمیخواهد دیده شوند.
🌻STAY🌻
۱
کردارِ نسلِ گذرایِ انسان مانندِ بذری است که در آیندهٔ دور، ممکن است یا میوهٔ خیر به بار آورد یا شر و البته چارهای هم از آن نیست...
Book
۰
وقتی هم که از همهچی خبر داشته باشی، میتونی علیه آدمها ازش استفاده کنی.
Book
۰
اما حالا میدانست بعضی رازها بعد از مدتی خودشان حقیقت را جار میزنند.
melina
۰
وقتی دستگیره تا ته چرخید، تیموتی آه عمیقی کشید و در را باز کرد. با چیزی که دید کم مانده بود شلوارش را خیس کند.
یـ★ـونا
۰
«چرا، لازمه. تو نمیفهمی. اگه معذرت نخوام، برمیگرده. من هیچ نمیخوام به این فکر کنم که دفعهٔ بعدی چی با خودش میآره.»
یـ★ـونا
۰
جالب است چیزهایی که زمانی نامرئی بودهاند، یکدفعه مرئی میشوند.
یـ★ـونا
۰
تیموتی یکدفعه به این فکر افتاد که شاید چیزهای نامرئی زیادِ دیگری در دنیا هستند که همیشه او را زیر نظر دارند، در حالی که خودش قبلاً هیچوقت متوجهشان نشده است. از این فکر لرزید.
یـ★ـونا
۰
«همهٔ ما این هفته چیزهای ترسناک میدیدیم، استوارت. فقط تو نیستی.»
یـ★ـونا
۰
«پس چرا هنوز اونجا ایستاده؟ چرا هنوز زل زده بهم؟»
یـ★ـونا
۰
«من هنوز نمیفهمم. ما هیچی بیشتر از قبل نمیدونیم.»
یـ★ـونا
۰
مردم گناه والدینشون رو به ارث نمیبرن.