
بریدههایی از کتاب کابوس زدگان
۴٫۱
(۵۸)
«گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره.»
زهرا
کجا دیوانگی کنار میرود و حقیقت آغاز میشود؟
ممکن است حتی واپسین وحشتم توهم محض بوده باشد؟
~آلْبا~☘️
بعضی رازها بعد از مدتی خودشان حقیقت را جار میزنند.
یـ★ـونا
کردارِ نسلِ گذرایِ انسان مانندِ بذری است که در آیندهٔ دور، ممکن است یا میوهٔ خیر به بار آورد یا شر و البته چارهای هم از آن نیست...
fatiw rad
بایرون که زندگیاش در اعماق تاریکی فرومیرفت، برای آخرین بار، تلاش کرد پرستار را صدا بزند. و بعد نمایشگر ضربان قلب بالاخره بیپ بیپ بیپ وحشتناکش را تمام کرد و در عوض، اتاق با وزوز ساده و آرامشبخشی پر شد.
mahzooni
گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره.
کتاب زندگی
تنها سلاحی که داشتند نسخهٔ پارهپورهٔ جانسون از کتاب سرنخ جسد ناتمام بود، و فقط اگر پیرمرد برمیگشت، میتوانستند با آن کتکش بزنند
امیرحسین رئوف نیا
این کلمات به شعار تیموتی تبدیل شدند. پیدا کردن نظم میان آشوب. چراغی کوچک میان تاریکی.
𝘢𝘺𝘢𝘯
کولهپشتی ورزشی تیموتی طبقهٔ پایین در آشپزخانه مانده بود، برای همین، تنها سلاحی که داشتند نسخهٔ پارهپورهٔ جانسون از کتاب سرنخ جسد ناتمام بود، و فقط اگر پیرمرد برمیگشت، میتوانستند با آن کتکش بزنند.
کاربر ۵۱۷۶۲۵۱
کجا دیوانگی کنار میرود و حقیقت آغاز میشود؟
ممکن است حتی واپسین وحشتم توهم محض بوده باشد؟
اچ. پی. لاوکرافت
سایه برفراز اینزمث
کتاب خوان معرکه
گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره.
Book
«گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره
Ar.j
ابیگیل گفت: «احیاناً شامل این نمیشه که این هیولای نیقلیون رو شوت کنیم کنار؟ چون اگه این باشه، من بیبروبرگرد پایهام.»
کاربر ۵۱۷۶۲۵۱
«گاهی دیدن چیزی که درست روبهروته، از همهچی سختتره.»
کاربر ۸۰۰۱۷۵۳
ممکن است حتی واپسین وحشتم توهم محض بوده باشد؟
Tiana
تیموتی بیحرکت جواب داد: «همهچی دقیقاً همون شکلیه که قبلاً بوده.» از اینکه داشت به استوارت دروغ میگفت حس عجیبی داشت؛ اما استوارت شبیه آدمهایی شده بود که لازم دارند دروغ بشنوند. «من اینجام. همهچی خوبه. دیگه همهچی روبهراه میشه.» استوارت لبخندی واقعی زد. تیموتی گفت: «ببین، یه خواهشی دارم.»
استوارت با احتیاط ازش فاصله گرفت.
«بهم بگو چه چیزهایی میدیدی.»
«منظورت چیه؟»
«بهم از... هیولات بگو.»
یـ★ـونا
«ابیگیل، غصهش رو نخور. ارزشش رو نداره. آدمها فقط... احمق و بدجنسن.»
Book
«مردم گناه والدینشون رو به ارث نمیبرن.»
Book
وقتی هم که از همهچی خبر داشته باشی، میتونی علیه آدمها ازش استفاده کنی.
Book
اما حالا میدانست بعضی رازها بعد از مدتی خودشان حقیقت را جار میزنند.
Book
وقتی دستگیره تا ته چرخید، تیموتی آه عمیقی کشید و در را باز کرد. با چیزی که دید کم مانده بود شلوارش را خیس کند.
melina
«چرا، لازمه. تو نمیفهمی. اگه معذرت نخوام، برمیگرده. من هیچ نمیخوام به این فکر کنم که دفعهٔ بعدی چی با خودش میآره.»
یـ★ـونا
جالب است چیزهایی که زمانی نامرئی بودهاند، یکدفعه مرئی میشوند.
یـ★ـونا
تیموتی یکدفعه به این فکر افتاد که شاید چیزهای نامرئی زیادِ دیگری در دنیا هستند که همیشه او را زیر نظر دارند، در حالی که خودش قبلاً هیچوقت متوجهشان نشده است. از این فکر لرزید.
یـ★ـونا
«همهٔ ما این هفته چیزهای ترسناک میدیدیم، استوارت. فقط تو نیستی.»
یـ★ـونا
«پس چرا هنوز اونجا ایستاده؟ چرا هنوز زل زده بهم؟»
یـ★ـونا
«من هنوز نمیفهمم. ما هیچی بیشتر از قبل نمیدونیم.»
یـ★ـونا
مردم گناه والدینشون رو به ارث نمیبرن.
یـ★ـونا
«تو اینجایی. دیگه همهچی قراره مثل قبل بشه. درسته؟»
یـ★ـونا
بعدتر، وقتی گذر زمان و دردسرها و خودِ زندگی مقاومتمان را کم کرد و ارواح بازگشتند تا تسخیرمان کنند، باید راهی پیدا کنیم تا به خودمان کلک بزنیم و بالاخره شکستشان دهیم. ممکن بود، حالا میدانست.
یـ★ـونا
حجم
۲۳۱٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۲۸۴ صفحه
حجم
۲۳۱٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۲۸۴ صفحه
قیمت:
۱۶۰,۰۰۰
تومان