تا به خودم بیایم و ببینم چی شده خون از بینی اَلِکس کارتر روی لباسم میپاشد. مشتم گزگز میکند. خونش به آستین راست گرمکنم پاشیده شده است. همه دوروبرمان جمع میشوند. الکس مثل یک بچهٔ کوچولو زار میزند.
«اون دیوونهست!» جیغ میکشد و به من اشاره میکند. «من رو با مشت زد!»
نباید بهم میگفت رابین گنجشکه. اگر میفهمید کی باید جلو زبانش را بگیرد احتمالاً الان صورتش عیب و ایرادی نداشت و عینهو بچهکوچولوها هقهق نمیکرد.