
Serenity
۱۱
آنچنان تمام و کمال دوستش دارم که گاهی میترسم این حس مرا از پا درآورد.
Farnaz
۳
احساسات ابراز نشده هرگز نمیمیرند. آنها زندهزنده دفن میشوند و روزی به شیوههایی ناپسند راه به بیرون مییابند...
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۳
فکر میکنم چیزی که مرا میترساند خود را به ناشناختهها سپردن است. من دوست دارم بدانم که به کجا میروم.
نیکو👷♀️
۲
"برای کار کردن در اینجا لازم نیست دیوانه باشید، اما دیوانگی به شما کمک میکند"»
نیکو👷♀️
۲
ایجاد صمیمیت به این نیاز داره که بارها نتیجهٔ مثبت بگیریم _ و این یه شبه محقق نمیشه».
نیکو👷♀️
۲
«انتخاب یک معشوق مثل انتخاب یک درمانگره. لازمه از خودمان بپرسیم این شخص همان کسیه که با من صادقه، انتقادپذیره و اشتباه خودش را میپذیره، و وعدهٔ محال نمیده؟»
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۲
همه جا پر از درد است. و ما فقط چشمان خود را بر آن میبندیم.
نیکو👷♀️
۱
«خب، موشها کشتی بهگلنشسته را رها میکنند. آنها با چنگودندان از کشتی بالا نمیروند».
نیکو👷♀️
۱
یکی از دردناکترین چیزها اینه که بپذیریم درست در زمانی که بیشتر نیاز به دوستداشتهشدن داشتیم، دوست داشته نشدیم. یه حس هولناکه، دردِ دوستداشتهنشدن».
نیکو👷♀️
۱
عشقی که در آن صداقت نیست سزاوار نیست که عشق نامیده بشه».
نیکو👷♀️
۱
به عقیدهٔ من، این از خطرات نگهداری دفترخاطرات است: همه چیز را بزرگ جلوه میدهی، گوشبهزنگ هستی و پیوسته حقیقت را دستکاری میکنی.
_ ژان پل سارتر
نیکو👷♀️
۱
با گذشت زمان، تماس خود را با منشاء ضربهٔ روحیتان از دست میدهید، و از ریشههای علت آن جدا شده و آن را فراموش میکنید. اما یک روز، تمام آن آسیبها و تمام آن خشم مانند آتشی از شکم اژدها بیرون میزند _ و شما اسلحهای برمیدارید. و خشمتان را نه بر سر پدرتان _ کسی که مرده، فراموش گشته و در دسترس نیست_ بلکه بر سر شوهرتان خالی میکنید
نیکو👷♀️
۱
و جفتمان بهمحض اینکه تونستیم خانه را ترک کردیم. اما خیلی زود فهمیدیم که در دنیای روح و روان، فاصلهٔ جغرافیایی اهمیت چندانی نداره.
Farnaz
۱
«انتخاب یک معشوق مثل انتخاب یک درمانگره. لازمه از خودمان بپرسیم این شخص همان کسیه که با من صادقه، انتقادپذیره و اشتباه خودش را میپذیره، و وعدهٔ محال نمیده؟»
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۱
یکی از دردناکترین چیزها اینه که بپذیریم درست در زمانی که بیشتر نیاز به دوستداشتهشدن داشتیم، دوست داشته نشدیم. یه حس هولناکه، دردِ دوستداشتهنشدن
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۱
هر چیزی که بر پایهٔ دروغ و کلک بنا شده باشه یه روز فرو میریزه.
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۱
هیچکس مادرزاد شیطان نبوده است
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۱
خدا را شکر که این دفتر را دارم که در آن بنویسم. این مرا عاقل نگه میدارد.
yas
۱
مرتباً احساس نیاز به بیرون آمدن از خانه دارم. وقتی در میان مردم هستم، حتی اگر فقط دختر پیشخدمتِ کسلی باشد، بهنحوی حس میکنم مثل یک انسان واقعی به دنیا وصل هستم.
وگرنه در معرض خطر نیستی خواهم بود. مثلاً ممکن است ناپدید شوم.
حدیث بانو
۱
هرچند آن زمان هنوز نمیدانستم، اما دیگر خیلی دیر شده بود _ من پدرم را درون خودم داشتم؛ او در روانم تزریق شده بود و در جایی عمیق در ناخوآگاهم دفنش کرده بودم. و فرقی نمیکرد چقدر دور شوم، هر کجا که میرفتم او را هم درونم حمل میکردم. ندای بیوقفه و دیوانهوار خشمی جهنمی مرا تعقیب میکرد، با صدای او _ فریاد میزد که من بیارزش، شرمآور و شکست خوردهام.
حدیث بانو
۱
به رواندرمانگر قدیمم، روث، فکر کردم. او اگر اینجا بود چه میکرد؟ اغلب میگفت که ما از بخشهای مختلفی ساخته شدهایم، برخی خوب هستند و برخی بد؛ و یک ذهن سالم با این دو سو گرایی مدارا میکند و با هر دو بخشِ خوب و بد، همزمان، تردستی میکند. بیماری روانی دقیقاً فقدان این نوع همآمیزی است _ و به مرحلهای میرسیم که ارتباط خود را با بخشهای غیرقابلقبولمان از دست میدهیم.
حدیث بانو
۱
احساسات ابراز نشده هرگز نمیمیرند. آنها زندهزنده دفن میشوند و روزی به شیوههایی ناپسند راه به بیرون مییابند...
حدیث بانو
۱
والدینمان فکر میکردند که نمیتونن بچهدار بشن. اما پس از سرپرستی من، خیلی زود صاحب فرزندی از خودشون شدن. ظاهراً این موضوع خیلی رایجه. که با کاهش استرس ارتباط داره».
Serenity
۱
عشق واقعی خیلی آرام و ساکت هست. اگر در مقایسه با یه نمایش پر شور و مهیج به آن نگاه کنیم، عشق واقعی کسلکننده هست. عشق، عمیق و آرام هست _ و البته یکنواخت.
Serenity
۱
یکی از دردناکترین چیزها اینه که بپذیریم درست در زمانی که بیشتر نیاز به دوستداشتهشدن داشتیم، دوست داشته نشدیم. یه حس هولناکه، دردِ دوستداشتهنشدن
نیکو👷♀️
۰
گرچه بهسرشت صادق نیستم، گاه بهتصادف چنین هستم.
_ ویلیام شکسپیر، حکایت زمستان
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۰
به یاد داشته باش، عشقی که در آن صداقت نیست سزاوار نیست که عشق نامیده بشه
حدیث بانو
۰
ما انسانها در اولین سالهای زندگی در سرزمینِ پیش از حافظه به سر میبریم. گرچه تمایل داریم اینطور فکر کنیم که از این مِه ازلی خالی از خاطرات، با شخصیت کاملاً شکل گرفتهمان برخاستهایم؛ مثل آفرودیت که تمام و کمال از کف دریا ظهور کرد. اما بهلطف پژوهشهای روزافزون در باب تکامل مغز، میدانیم که اینطور نیست
حدیث بانو
۰
رواندرمانی بهمعنای واقعیِ کلمه زندگیام را نجات داد. و مهمتر از این، کیفیت زندگیام را به کلی تغییر داد. درمان از طریق گفتوگو نقطهٔ مرکزی چیزی است که اکنون هستم _ و بهمعنای عمیقتر، چیزی است که هویت مرا تعریف کرد.
این را میدانستم که رسالت من نیز همین است.
حدیث بانو
۰
فکر میکنم چیزی که مرا میترساند خود را به ناشناختهها سپردن است. من دوست دارم بدانم که به کجا میروم. به همین خاطر است که همیشه تعداد زیادی طرح اولیه میکشم _سعی میکنم که کنترل نتیجهٔ کار را در دست داشته باشم _ عجیب هم نیست که چیزی خلق نمیکنم _ چرا که من واقعاً به آنچه در برابرم در جریان است پاسخی نمیدهم. لازم است که چشمانم را باز کنم و بهتر نگاه کنم _ و از زندگی، همانگونه که در جریان است و نه آنطور که من میخواهم، آگاه باشم.