
بریدههایی از کتاب بیمار خاموش
۴٫۴
(۲۷)
احساسات ابراز نشده هرگز نمیمیرند. آنها زندهزنده دفن میشوند و روزی به شیوههایی ناپسند راه به بیرون مییابند...
Farnaz
فکر میکنم چیزی که مرا میترساند خود را به ناشناختهها سپردن است. من دوست دارم بدانم که به کجا میروم.
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
"برای کار کردن در اینجا لازم نیست دیوانه باشید، اما دیوانگی به شما کمک میکند"»
نیکو👷♀️
ایجاد صمیمیت به این نیاز داره که بارها نتیجهٔ مثبت بگیریم _ و این یه شبه محقق نمیشه».
نیکو👷♀️
«انتخاب یک معشوق مثل انتخاب یک درمانگره. لازمه از خودمان بپرسیم این شخص همان کسیه که با من صادقه، انتقادپذیره و اشتباه خودش را میپذیره، و وعدهٔ محال نمیده؟»
نیکو👷♀️
همه جا پر از درد است. و ما فقط چشمان خود را بر آن میبندیم.
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
«خب، موشها کشتی بهگلنشسته را رها میکنند. آنها با چنگودندان از کشتی بالا نمیروند».
نیکو👷♀️
یکی از دردناکترین چیزها اینه که بپذیریم درست در زمانی که بیشتر نیاز به دوستداشتهشدن داشتیم، دوست داشته نشدیم. یه حس هولناکه، دردِ دوستداشتهنشدن».
نیکو👷♀️
عشقی که در آن صداقت نیست سزاوار نیست که عشق نامیده بشه».
نیکو👷♀️
به عقیدهٔ من، این از خطرات نگهداری دفترخاطرات است: همه چیز را بزرگ جلوه میدهی، گوشبهزنگ هستی و پیوسته حقیقت را دستکاری میکنی.
_ ژان پل سارتر
نیکو👷♀️
با گذشت زمان، تماس خود را با منشاء ضربهٔ روحیتان از دست میدهید، و از ریشههای علت آن جدا شده و آن را فراموش میکنید. اما یک روز، تمام آن آسیبها و تمام آن خشم مانند آتشی از شکم اژدها بیرون میزند _ و شما اسلحهای برمیدارید. و خشمتان را نه بر سر پدرتان _ کسی که مرده، فراموش گشته و در دسترس نیست_ بلکه بر سر شوهرتان خالی میکنید
نیکو👷♀️
و جفتمان بهمحض اینکه تونستیم خانه را ترک کردیم. اما خیلی زود فهمیدیم که در دنیای روح و روان، فاصلهٔ جغرافیایی اهمیت چندانی نداره.
نیکو👷♀️
«انتخاب یک معشوق مثل انتخاب یک درمانگره. لازمه از خودمان بپرسیم این شخص همان کسیه که با من صادقه، انتقادپذیره و اشتباه خودش را میپذیره، و وعدهٔ محال نمیده؟»
Farnaz
یکی از دردناکترین چیزها اینه که بپذیریم درست در زمانی که بیشتر نیاز به دوستداشتهشدن داشتیم، دوست داشته نشدیم. یه حس هولناکه، دردِ دوستداشتهنشدن
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
هر چیزی که بر پایهٔ دروغ و کلک بنا شده باشه یه روز فرو میریزه.
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
هیچکس مادرزاد شیطان نبوده است
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
خدا را شکر که این دفتر را دارم که در آن بنویسم. این مرا عاقل نگه میدارد.
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
مرتباً احساس نیاز به بیرون آمدن از خانه دارم. وقتی در میان مردم هستم، حتی اگر فقط دختر پیشخدمتِ کسلی باشد، بهنحوی حس میکنم مثل یک انسان واقعی به دنیا وصل هستم.
وگرنه در معرض خطر نیستی خواهم بود. مثلاً ممکن است ناپدید شوم.
yas
هرچند آن زمان هنوز نمیدانستم، اما دیگر خیلی دیر شده بود _ من پدرم را درون خودم داشتم؛ او در روانم تزریق شده بود و در جایی عمیق در ناخوآگاهم دفنش کرده بودم. و فرقی نمیکرد چقدر دور شوم، هر کجا که میرفتم او را هم درونم حمل میکردم. ندای بیوقفه و دیوانهوار خشمی جهنمی مرا تعقیب میکرد، با صدای او _ فریاد میزد که من بیارزش، شرمآور و شکست خوردهام.
حدیث بانو
به رواندرمانگر قدیمم، روث، فکر کردم. او اگر اینجا بود چه میکرد؟ اغلب میگفت که ما از بخشهای مختلفی ساخته شدهایم، برخی خوب هستند و برخی بد؛ و یک ذهن سالم با این دو سو گرایی مدارا میکند و با هر دو بخشِ خوب و بد، همزمان، تردستی میکند. بیماری روانی دقیقاً فقدان این نوع همآمیزی است _ و به مرحلهای میرسیم که ارتباط خود را با بخشهای غیرقابلقبولمان از دست میدهیم.
حدیث بانو
احساسات ابراز نشده هرگز نمیمیرند. آنها زندهزنده دفن میشوند و روزی به شیوههایی ناپسند راه به بیرون مییابند...
حدیث بانو
والدینمان فکر میکردند که نمیتونن بچهدار بشن. اما پس از سرپرستی من، خیلی زود صاحب فرزندی از خودشون شدن. ظاهراً این موضوع خیلی رایجه. که با کاهش استرس ارتباط داره».
حدیث بانو
گرچه بهسرشت صادق نیستم، گاه بهتصادف چنین هستم.
_ ویلیام شکسپیر، حکایت زمستان
نیکو👷♀️
به یاد داشته باش، عشقی که در آن صداقت نیست سزاوار نیست که عشق نامیده بشه
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
ما انسانها در اولین سالهای زندگی در سرزمینِ پیش از حافظه به سر میبریم. گرچه تمایل داریم اینطور فکر کنیم که از این مِه ازلی خالی از خاطرات، با شخصیت کاملاً شکل گرفتهمان برخاستهایم؛ مثل آفرودیت که تمام و کمال از کف دریا ظهور کرد. اما بهلطف پژوهشهای روزافزون در باب تکامل مغز، میدانیم که اینطور نیست
حدیث بانو
رواندرمانی بهمعنای واقعیِ کلمه زندگیام را نجات داد. و مهمتر از این، کیفیت زندگیام را به کلی تغییر داد. درمان از طریق گفتوگو نقطهٔ مرکزی چیزی است که اکنون هستم _ و بهمعنای عمیقتر، چیزی است که هویت مرا تعریف کرد.
این را میدانستم که رسالت من نیز همین است.
حدیث بانو
فکر میکنم چیزی که مرا میترساند خود را به ناشناختهها سپردن است. من دوست دارم بدانم که به کجا میروم. به همین خاطر است که همیشه تعداد زیادی طرح اولیه میکشم _سعی میکنم که کنترل نتیجهٔ کار را در دست داشته باشم _ عجیب هم نیست که چیزی خلق نمیکنم _ چرا که من واقعاً به آنچه در برابرم در جریان است پاسخی نمیدهم. لازم است که چشمانم را باز کنم و بهتر نگاه کنم _ و از زندگی، همانگونه که در جریان است و نه آنطور که من میخواهم، آگاه باشم.
حدیث بانو
«فکر نمیکنی شاید قبلاً هم در چنین شرایطی بودهای؟»
«با کتی؟»
روث سرش را تکان داد: «نه. منظورم با والدینت هست. وقتی که جوانتر بودی. شاید داری دوران کودکی خودت را دوباره تکرار میکنی».
بهیکباره عصبانی شدم. «نه _ اتفاقی که با کتی افتاده هیچ ربطی به کودکی من نداره».
روث گویا باور نداشت. «اوه، واقعاً؟ تلاش برای راضی نگهداشتن کسی که غیرقابلپیشبینی هست و از نظر احساسی هم دسترسناپذیر، بیتوجه و بیمحبت هست _ تلاش برای خوشحالکردن آنها و بهدستآوردن عشق آنها_ تئو، این داستان قدیمی نیست؟ آشنا نیست؟»
حدیث بانو
احتمالاً در اوان کودکیِ آلیسیا اتفاق بدی برایش افتاده، و در او غرایزی جنایتگرانه برانگیخته که در سالهای پسین ظهور کرده است. هر انگیزهای هم که باشد، کسی در این دنیا اسلحهای برنمیدارد و ناگهان به صورت گابریل شلیک نمیکند _ دستکم اکثر مردم نمیتوانند چنین کاری کنند. کاری که آلیسیا کرد نشان از آشوبی در دنیای درون او دارد. به همینخاطر، دانستن اینکه زندگی در این خانه برایش چطور بوده، و پیبردن به اینکه چه اتفاقی او را شکل داده و به کسی که اکنون است _ شخصی قادر به انجامِ قتل_ تبدیل کرده، برای من حیاتی بود.
حدیث بانو
