دیوا با اطمینان گفت: «اما سگهای کوچولو مثل من دورهگرد نیستن.»
فلی جواب داد: «همیشه استثنا وجود داره. همین چیزاست که تو رو استثنائی میکنه.»
دیوا به دورهگردشدن فکر کرد. تصور ساختمانهای بلند، پارکهای بزرگ و خیابانهای پهن و برجی که ابرها را نصف میکرد، تَنَش را لرزاند.
دنیا بزرگتر از چیزی بود که او فکرش را میکرد و همهٔ اینها درست آنطرفِ نردههای حیاط قرار داشتند.
این فکر برای یک سگ کوچولو زیادی بزرگ بود.