چشم سَلوا آنقدر وَرَم کرده بود که باز نمیشد؛ ساعد بوکسا متورم و زخمی بود و لبهای یکی از دوستان بوکسا هم بادکرده و گوشتالو شده بود. انگار همه از دعوا با یک حریف قَدَر بیرون آمده بودند! اما زخمهای آنها به خاطر کتکخوردن و دعوا نبود؛ آنها نیش خورده بودند! زیر درخت آتش روشن کرده بودند تا زنبورها از کندو بیرون بیایند و خوابآلود شوند، اما وقتی کندو را از درخت پایین آوردند، زنبورها بیدار شدند و از روی عصبانیت، حسابی از خجالت بوکسا و بقیه درآمدند.