جملات زیبا از متن کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک پیاده روی طولانی تا آبsubscriptionAvailable

کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب

نوع کتاب
۴.۷ امتیاز(از ۴۲ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
melik
۹
«داشتن یا نداشتن» مسئله این است! آدم‌ها عاشق داشتن‌اند؛ و فرار می‌کنند از نداشتن. درحالی‌که داشتن، تنبلی می‌آورد و سستی؛ و نداشتن، انگیزه و تغییر.
ریحان‌ِ
۶
«هووووی یارو! اونی که زیر پات لِه کردی، دسِّ من بود!»
ریحان‌ِ
۵
راه می‌رفت بدون اینکه متوجه زمین زیر پایش، جنگل‌های اطرافش و خورشید بالای سرش باشد.
ریحان‌ِ
۴
داشتن، تنبلی می‌آورد و سستی؛ و نداشتن، انگیزه و تغییر.
ریحان‌ِ
۴
به زبان دینکایی، آتوت به معنی «مردمی مثلِ شیر» بود.
Dexter
۳
چشم سَلوا آن‌قدر وَرَم کرده بود که باز نمی‌شد؛ ساعد بوکسا متورم و زخمی بود و لب‌های یکی از دوستان بوکسا هم بادکرده و گوشتالو شده بود. انگار همه از دعوا با یک حریف قَدَر بیرون آمده بودند! اما زخم‌های آن‌ها به خاطر کتک‌خوردن و دعوا نبود؛ آن‌ها نیش خورده بودند! زیر درخت آتش روشن کرده بودند تا زنبورها از کندو بیرون بیایند و خواب‌آلود شوند، اما وقتی کندو را از درخت پایین آوردند، زنبورها بیدار شدند و از روی عصبانیت، حسابی از خجالت بوکسا و بقیه درآمدند.
ریحان‌ِ
۳
«داشتن یا نداشتن» مسئله این است!
ریحان‌ِ
۳
ظاهرش این‌طور نشان می‌داد که تمام حواسش به معلم است، اما چشم‌ها و ذهنش جای دیگری بود!
ریحان‌ِ
۳
وقتی به در رسید، بیرون از مدرسه همه درحال فرار بودند؛ مردها، بچه‌ها و زن‌های بچه‌به‌بغل!
ریحان‌ِ
۳
حتی نفس کشیدن، نیاز به تلاش داشت!
ریحان‌ِ
۳
هربار که نفس می‌کشید، بخشی از توانش را به جای اینکه بیشتر کند، از بین می‌بُرد!
Dexter
۲
نقشه کشیده بود که آخرین تکّهٔ موم را نگه دارد. آن را به‌دقت لای برگی پیچید و ذرّه ذرّه توی دهانش گذاشت و جوید تا خاطرهٔ آن شیرینیِ لذیذ، بیشتر توی ذهنش بماند.
melik
۲
«من سَلوا هستم.» «منم کوچیکت ماریِل!» دوست پیدا کردن اتفاق خوبی بود.
ریحان‌ِ
۲
دلش می‌خواست فریاد بزند: «من می‌خوام برم خونه... باید برم خونه.» اما کلمه‌ها با بُغض توی گلویش گیر می‌کردند.
ریحان‌ِ
۲
افکار سَلوا، هم‌آهنگِ با قدم‌هایش پیش می‌رفت...
ریحان‌ِ
۲
این زندگی روزمرهٔ نی‌آ در هفت ماه از سال بود؛ هرروز و بازهم هرروز...
ریحان‌ِ
۲
سر بلند کرد و اُمید به چشم‌هایش برگشت؛
ریحان‌ِ
۲
مرد و زن، پسر و دختر و پیر و جوان، راه می‌رفتند و راه می‌رفتند... به ناکجا...
ریحان‌ِ
۲
کسی نمی‌دانست مقصد کجاست...
ریحان‌ِ
۲
از دعوا و آسیب و اتفاق‌های احتمالی بدتر می‌ترسید.
ریحان‌ِ
۲
نی‌آ هرروز صبح توی چشم‌های نگران مادرش این سؤال را می‌خواند که: «آن‌ها بازهم جان سالم به‌در می‌بَرَند؟ و یا این‌بار نوبت آن‌هاست که کسی را از دست بدهند؟»
ریحان‌ِ
۲
آن‌قدر سرش شلوغ بود که وقت نداشت نگرانی‌ای به دلش راه بدهد.
ریحان‌ِ
۲
درحالی‌که چای می‌نوشیدند، مدتی حرف زدند.
mohaddeseh.0.0
۲
دوست دارم به جوان‌ها بگویم: «اگر زمانی زندگی چهرهٔ سخت و زشتش را نشانتان داد، صبور باشید. با پشتکار و پیگیری و نه با جا زدن، از پس آن برمی‌آیید. فرار از مشکلات، بسیار کمتر از اُمید و مقاومت، خوش‌حالی در پی خواهد داشت.»
Dexter
۱
زن سر تکان داد. او پیر بود؛ خیلی پیرتر از مادر سَلوا. ساکت ماند تا او چیزی بگوید؛ و بالاخره به حرف آمد: «حتماً گرسنه‌تِه». بلند شد و داخل خانه رفت. چند دقیقه بعد، با دو مُشت بادام‌زمینی برگشت و دوباره سر جایش نشست. «ممنون خاله‌جان!» چُمباتمه زد کنار زن و بادام‌ها را یکی‌یکی پوست کَند و خورد. هرکدام را تا جایی که می‌شد، جوید؛ سعی می‌کرد هرچقدر که می‌تواند، آن‌ها را توی دهانش نگه دارد. زن ساکت نشست تا او خوردن را تمام کرد.
Dexter
۱
پشه‌ها نگذاشتند که هیچ‌کدام از افراد گروه تا صبح بخوابند. صبح روز بعد، تمام بدن سَلوا پُر از جای نیش پشه‌ها بود. بدترینشان جایی بود وسط کمرش که دستش به آن نمی‌رسید، اما بقیه را آن‌قدر خاراند که به خون افتادند.
melik
۱
این بیماری خطرناک بود. خیلی‌هایشان هرچه می‌خوردند، بالا می‌آوردند و متأسفانه درنهایت از گرسنگی می‌مُردند؛ حتی اگر غذا جلوی رویشان بود.
RoyaM
۱
صدای خنده‌های آکیر، شبیه آهنگی زیبا بود.
mahzooni
۱
رفتن آسان بود. موقع رفتن، بشکهٔ بزرگ پلاستیکی خالی بود و نی‌آ با آن قدوقوارهٔ بلندش، به‌راحتی می‌توانست دسته‌اش را از این دست به آن دست جابه‌جا کند، بشکه را کنار خودش تاب بدهد یا توی بغلش بگیرد؛ و یا حتی می‌توانست آن را دنبال خودش بِکِشد، روی زمین بکوبدش و البته با هر ضربه، ابری از گردوغبار را هم به آسمان بفرستد!
mahzooni
۱
چشم سَلوا آن‌قدر وَرَم کرده بود که باز نمی‌شد؛ ساعد بوکسا متورم و زخمی بود و لب‌های یکی از دوستان بوکسا هم بادکرده و گوشتالو شده بود. انگار همه از دعوا با یک حریف قَدَر بیرون آمده بودند!