جملات زیبا از متن کتاب نجات ارداس؛ جلد ششم | طاقچه
تصویر جلد کتاب نجات ارداس؛ جلد ششمsubscriptionAvailable

کتاب نجات ارداس؛ جلد ششم

جنگ‌های نفس‌گیر

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۱۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
الیوت شرفر، مریم محرابیان

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
=o
۱
«من توی این جنگ از عهدهٔ خودم برمیام. هیچ موجودی تاحالا زندگی‌ای مثلِ زندگی من نداشته؛ حتی گریتون. اگه جرئت حمله داشته باشه، با پنجه‌هام چنان روی سر مثلثی‌شکلِ شبیهِ میمونش می‌کوبم و اون‌قدر تکونش می‌دم که دیگه نتونه حرکت کنه. این جواب من به اونه.» قلب کانِر به‌شدت تپید؛ برخلاف میل باطنی‌اش، دوست داشت این صحنه را ببیند.
aurorablack
۱
«به تو افتخار می‌کنم. بعضی‌وقت‌ها مهم‌ترین قسمت رهبری اینه که بدونی کِی و چطور بذاری مردم یه‌کمی از ایده و نظرت باخبر بشن.»
hedgehog
۱
«آدم‌ها برای نیازهای خودشون، گاوها رو نگه می‌دارن که بهشون شیر بدن؛ گوسفندها رو اسیر می‌کنن و آشغال به خوردشون می‌دن، بعدش هم سلاخی‌شون می‌کنن؛ پرنده‌ها رو برای زیبایی توی قفس حبس می‌کنن. این رفتارها نه دوستانه‌ست و نه رفتار معمول شکار و شکارچیِ دنیای وحشه؛ بلکه راه‌ورسمیه که تمدن انسانی به حیوان‌ها تحمیل کرده
Kosar
۰
برای بار دوم، نزدیک بود توسط عزیزترین افراد زندگی‌اش کشته شود و مجبور شد مار بزرگ را از درون چشم‌های آن‌ها ببیند. رولان سرش را تکان داد و تلاش کرد افکارش را دوباره به‌سمت دهکدهٔ اوکایهی برگرداند؛ اما تصویر چهرهٔ بی‌احساس میلین، وقتی اَبِک را گرفته بود و به‌طرف مهاجمان می‌برد، دوباره جلوی چشمش می‌آمد. انگار دنیا قصد داشت چیزی را به او ثابت کند: همه تو رو رها می‌کنن. دوست‌داشتن تو نفرین شده‌ست.
aurorablack
۰
انگار دنیا قصد داشت چیزی را به او ثابت کند: همه تو رو رها می‌کنن. دوست‌داشتن تو نفرین شده‌ست.
aurorablack
۰
«ولی این تنها راهش نیست. اگه بار مسئولیت خیلی روی دوشت سنگین بشه، باید بدونی چه‌وقت درد و نگرانیت رو تقسیم کنی.»
aurorablack
۰
ناگهان چیزی سنگین، زُمُخت و گرم روی شانهٔ میلین فشار آورد؛ نتوانست سنگینی آن را تحمل کند و به پشت روی زمین افتاد. با چشم‌های اشک‌آلودش ژی را روبه‌رویش دید که به پایین و صورت او خیره شده است. او معمولا! نمی‌توانست احساس ژی را از صورت بزرگش بفهمد؛ اما می‌دانست که درون او چه می‌گذرد. عشق...
aurorablack
۰
ولی اگه توی این مدت فقط یه چیز فهمیده باشم، اینه که بعضی از رابطه‌ها مطلق نیستن؛ گاهی پیدا کردن یه خونوادهٔ جدید، می‌تونه بهتر از بودن با کسانی باشه که با اعتماد در کنار اونا بزرگ شدی.
hedgehog
۰
«حالت خوبه؟» رولان گفت: «آره.» و سرش را پایین انداخت. «خُب، می‌دونی؟ سردمه. یه‌خُرده سنگ هم رفت تو شلوارم. یه خار هم به پهلوم! ولی با همهٔ اینا، عالی‌ام.»
hedgehog
۰
او اِسیکس را در دستش گرفته بود و بال‌وپرش را بررسی می‌کرد. به نظر می‌رسید حال شاهین خوب است؛ از اینکه رولان او را تیمار می‌کرد، لذت می‌برد و صدای جیغ ضعیفی هم درمی‌آورد. این اواخر به نظر می‌رسید که شاهین از توجه و نوازش‌های رولان حس خوبی دارد. اول اجازه داده بود رولان با چشم‌های او دنیا را نگاه کند و حالا هم این؛ به‌هرحال هرکسی تغییر می‌کند.
hedgehog
۰
برای رولان جای تعجب نبود که پدر و خواهرِ دوستش، او را دوست نداشته باشند؛ اما کانِر هرگز در چنین شرایطی بزرگ نشده بود که احساسی مثل رولان داشته باشد.
hedgehog
۰
بعضی‌وقت‌ها مهم‌ترین قسمت رهبری اینه که بدونی کِی و چطور بذاری مردم یه‌کمی از ایده و نظرت باخبر بشن.
hedgehog
۰
او در زندگی سختی‌های زیادی کشید تا بتواند فقط زنده بماند و چشم‌هایش را باز نگه دارد تا کسی از پشت به او خنجر نزند.
hedgehog
۰
حتماً فهمیدی که من تاحالا هیچ‌وقت دربارهٔ اون حرف نزده‌م. کاری که اون برای من انجام داد، خیلی باارزشه و من این ارزش رو همیشه توی قلبم نگه می‌دارم. این کارِ اون، مسئولیتی روی دوشم گذاشته که خیلی برام خیلی مقدس.
hedgehog
۰
اگه بار مسئولیت خیلی روی دوشت سنگین بشه، باید بدونی چه‌وقت درد و نگرانیت رو تقسیم کنی.
hedgehog
۰
«راستی شما نمی‌تونین جواب بدین. شما مثل قبلتون نیستین. اِسیکس، یادمه که چقدر مغرور بودی! چقدر با اُبُهت و باهوش. بعد از هالوییرِ عقاب، سرعت تو بی‌نظیر بود. شاید اگه هالوییر سال‌ها قبل از اون به‌اصطلاح گردهماییِ بزرگ، با من حرف نزده بود، من قانع می‌شدم توی جنگ قبلی‌تون به شما کمک کنم.»
hedgehog
۰
«و تو بریگان! هیچ‌کدوم از اَبَرجانورها به‌اندازهٔ تو باهوش نبودن؛ ولی تو تا آخر وفادار موندی. تنها کسی بودی که همه‌مون بهت اعتماد داشتیم. کمتر کسی از ما توی جنگ مثل تو بود. حالا برگشتی، کوچیک و بی‌زبون.»
hedgehog
۰
«آره، می‌دونم اندازهٔ الان تو، قرضیه. حتماً از دینِش قرض کردی. وضعیت جدیدت تأسف‌باره. شما هم مثل خیلی از حیوان‌های دیگه، عروسکِ خیمه‌شب‌بازی آدم‌ها شدین. یه‌چیزی مثل حیوانِ خونگی اونا یا گاو شیردهِ توی طویله‌شون!»
hedgehog
۰
شیر ادامه داد: «شما الان در خدمت شِنِل‌سبزهائین؛ درسته؟ شما کسانی بودین که هیچ‌وقت نباید سرِ تعظیم جلوی هیچ آدمی خم می‌کردین. اونا اسمش رو می‌ذارن همراهی و دوستی و یکی شدنِ روح؛ ولی واقعاً الان شما چی هستین؟ شِنِل‌سبزها چندتا از تصمیم‌هاشون رو با کمک حیوان‌های درون می‌گیرن؟ اونا فقط وقتی شما رو می‌خوان که بخوان بجنگن. وقتی هم که شما رو نیاز نداشته باشن، مثل اسباب‌بازی وِلِتون می‌کنن.
hedgehog
۰
آدم‌ها مستحق سرنوشتشونَن؟ اونا هیچ تغییری نمی‌کنن؛ فقط روزبه‌روز گستاخ‌تر می‌شن. حتی همیشه حق رو به خودشون می‌دن و حالا شما جلوی همین انسانی تعظیم می‌کنین که قرن‌هاست کارهای احمقانه انجام می‌ده.
hedgehog
۰
«تاریخ، همیشه فقط یک برنده داره. می‌تونین به ما ملحق بشین یا بمیرین!»
hedgehog
۰
می‌دونی چه اتفاقی برای کسانی که خلاف جهت رودخونه شنا می‌کنن، می‌افته؟ نمی‌دونی؟ اونا غرق می‌شن.
hedgehog
۰
حواست به طلسم فیلِ سنگیِ روی بدنت باشه کانِر؛ بریگان اگه اون‌قدر بزرگ نباشه، کشته می‌شه.
hedgehog
۰
گرگِ بزرگ بلافاصله پوزه‌اش را به او مالید. بینی خیسش را به پهلوی پسر گذاشت و با خوش‌حالی تقریباً او را هُل داد. کانِر بدون توجه به بدن خونی او، دستش را لای موهایش کرد. سعی کرد او را با همهٔ وجودش در آغوش بگیرد. «زخم‌هاش باید پانسمان بشه.» و بدون هیچ ملاحظه‌ای، دست‌های خود را دور پای بریگان گرفت. «اُه!‌ دلم برات تنگ شده بود!»
hedgehog
۰
«من توی این جنگ از عهدهٔ خودم برمیام. هیچ موجودی تاحالا زندگی‌ای مثلِ زندگی من نداشته؛ حتی گریتون. اگه جرئت حمله داشته باشه، با پنجه‌هام چنان روی سر مثلثی‌شکلِ شبیهِ میمونش می‌کوبم و اون‌قدر تکونش می‌دم که دیگه نتونه حرکت کنه. این جواب من به اونه.» قلب کانِر به‌شدت تپید؛ برخلاف میل باطنی‌اش، دوست داشت این صحنه را ببیند.
hedgehog
۰
ولی ما به آدم‌ها اجازه دادیم حکم‌فرمایی کنن. چرا وقتی آرزوهای آدم‌ها می‌خواد نابود بشه، ما باید نگران بشیم؟ سرنوشت دنیا از قبل مُهروموم‌شده بود، تااینکه آدم‌ها اومدن و بهش تسلط پیدا کردن و ما آروم‌آروم به برده تبدیل شدیم.
hedgehog
۰
منم فهمیدم که زمان ما به پایان رسیده؛ ولی درعوض انتخاب کردم که روزهای باقی‌مونده رو زندگی کنم. اونا رو با آرامش و دوستی سپری می‌کنم.
hedgehog
۰
تارِک دستور داد: «اون باید به حالت سکون دربیاد، همین‌الان! قبل از اینکه خون‌ریزی کنه.»
hedgehog
۰
مرگ درینا به‌طرز عجیبی و بیشتر از همه، او را عذاب می‌داد. مرگ او یک نمایش وحشتناک بود؛ درینا در عرض چند ثانیه از زندگی به‌سمت مرگ روانه شد. میلین بارها و بارها صحنهٔ نیش عنکبوت را مرور کرد و متوجه شد که هیچ استدلالی برای آن ندارد. آن نیش‌ها مثل یک چاقو، پوست نازک مُچ درینا را شکافتند. حتی اگر سم آن‌قدر هم کُشنده نبود، دخترک حتماً از خون‌ریزی می‌مُرد.
hedgehog
۰
چیزی که او را بیشتر آزار می‌داد، این بود که درینا توسط حیوان درون خودش کشته شده بود. میلین نمی‌دانست آن لحظه چه چیزی در ذهن عنکبوت گذشت، اما حیوان با درینا پیوند خورده بود. حتماً تأثیر گریتون آن‌قدری بود که پیوند حیوان درون را از بین ببرد؛ پیوندی که عمیق، ریشه‌دار و معنوی بود. اگر گریتون می‌تواند حیوانِ درون را برعلیه صاحبش بشوراند، پس می‌تواند کسی را هم که با زرداب مسموم کرده، مجبور به انجام هرکاری بکند. هرکسی مثل میلین!