میلین دستش را پایین آورد تا زَپ بتواند بهراحتی از روی دستش پایین برود؛ بعد گفت: «باید یه اعترافی بکنم! من تاحالا فکر میکردم حیوان درون هرچی بزرگتر و خشنتر باشه، بهتره...»
موش با پاهای کوچکش، دواندوان بهطرف ژی رفت و خودش را کنار او جا داد؛ مثل فیل و فنجان!
«بزرگ و کوچیکش فرقی نمیکنه؛ حیوان درون، یه حیوان معمولی نیست! توان واقعی حیوان، ربطی به ابعاد یا میزان خشونتش نداره.»
میلین نیمنگاهی به ژی انداخت و گفت: «احساس میکنم دارم کمکم این رو میفهمم!»
«پیوندهای حقیقی انسان رو توی بوتهٔ آزمایش قرار میدن.»