
aurorablack
۶
فصل جوانهزدن گلهای بامبو بالاخره فرا خواهد رسید. پس مهم خوبزیستن ماست.»
aurorablack
۵
«اعتماد به یه دوست خوب، خیلی ارزشمنده؛ باعث میشه تیرهترین شبها هم برای آدم قابلتحمل بشن.»
hedgehog
۳
«من چیکار باید بکنم تا بتونم در تنهایی خودم باقی بمونم؟»
aurorablack
۱
شو گفت: «درخت بامبو میمیره و قبر خودش رو با گلها مزیّن و آراسته میکنه. زمان خیلی زیادی لازمه تا توی این هزارتو دوباره درختی رشد کنه.»
aurorablack
۱
میلین دستش را پایین آورد تا زَپ بتواند بهراحتی از روی دستش پایین برود؛ بعد گفت: «باید یه اعترافی بکنم! من تاحالا فکر میکردم حیوان درون هرچی بزرگتر و خشنتر باشه، بهتره...»
موش با پاهای کوچکش، دواندوان بهطرف ژی رفت و خودش را کنار او جا داد؛ مثل فیل و فنجان!
«بزرگ و کوچیکش فرقی نمیکنه؛ حیوان درون، یه حیوان معمولی نیست! توان واقعی حیوان، ربطی به ابعاد یا میزان خشونتش نداره.»
میلین نیمنگاهی به ژی انداخت و گفت: «احساس میکنم دارم کمکم این رو میفهمم!»
«پیوندهای حقیقی انسان رو توی بوتهٔ آزمایش قرار میدن.»
hedgehog
۱
بامبوها فقط هر پنجاه یا شصتسال یا حتی صدسال یکبار گل میدهند و بعد خشک میشوند؛ همهٔ بامبوها، همزمان باهم!
hedgehog
۱
او شاید بهخاطر اینکه یک شکارچی بود، همیشه آرامش داشت. اَبِک هم در برخورد با آدمها صبور بود و هم در برخورد با حیوانها.
hedgehog
۱
«کُشتین ما رو با این خونوادههاتون! از اینکه خونوادهم خیلی زود من رو پیچوندن و از شرّم خلاص شدن، تقریباً خوشحالم.»
𝐓𝐀𝐇𝐀
۱
میلین غُرولُندکنان زیر لب گفت: «یه پاندا وسط یه جنگل بامبو، بالاخره باید به یه دردی بخوره!
hedgehog
۱
«به سرنوشت اجازه میدم تا برای من تصمیم بگیره. بذار ببینیم تا آخر روز کی زنده میمونه! ولی من مایلم حداقل یهکم به شما کمک کنم. من به افرادی که تصمیم گرفتن خدمتگزار من باشن، میگم همراه شما بجنگن، تا یهکم جانب شما رو گرفته باشم.»
hedgehog
۰
«کسانی که دوستشون داریم، نقطهقوت ما هستن؛ ولی میتونن نقطهضعفمون هم باشن! وقتی زندگیشون به خطر میافته، خیلی سخت میشه فهمید کارِ درست چیه.»
hedgehog
۰
میلین دودل بود و برای یک لحظه چشمش به رولان افتاد که روی زمین افتاده بود؛ چشمهایش از خشم تنگ شد و چاقویش را طوری روی گلوی جودوبادا فشار داد که انگار میخواست موهای گردنش را بتراشد.
فریاد زد: «چی به سرِ رولان اومده؟»
hedgehog
۰
«اعتماد به یه دوست خوب، خیلی ارزشمنده؛ باعث میشه تیرهترین شبها هم برای آدم قابلتحمل بشن.»
hedgehog
۰
چیزی غیر از حس وظیفهشناسی، باعث میشد که میلین بخواهد به رولان کمک کند؛ رولان بسیار بیقانون و راحت بود و این صفتها کاملاً با ویژگیهای ذاتی میلین تفاوت داشتند.
hedgehog
۰
میلین مطمئن بود که رولان هر کاری میکند تا حال میلین خوب باشد؛ که حداقل بخندد یا یک لبخند بزند! البته بعضی وقتها هم واقعاً اعصابخُردکن میشد!
hedgehog
۰
«پیوندهای حقیقی انسان رو توی بوتهٔ آزمایش قرار میدن.»
hedgehog
۰
میلین برای اولینبار احساس کرد که علاقهاش به رولان چیزی فراتر از یک همگروهی معمولی و در حدواندازهٔ یک دوست خوب و دوستداشتنی است. او تاحالا لذت داشتن یک دوست واقعی را نچشیده بود
hedgehog
۰
«یه آجر هیچوقت قدرت یه دیوارو نداره، ولی زمانیکه تعداد زیادی از آجرها پهلوبهپهلوی هم، یه دیوار مستحکم رو تشکیل میدن، قضیه فرق میکنه.»
hedgehog
۰
ژی با شنیدن صدای دختر، تکانی به بدن سنگین خود داد و به پهلوی سمت چپش چرخید تا جا را برای او باز کند. بعد هم دستِ بلند و سنگینش را باز کرد تا میلین بتواند روی دست او بخوابد. احساسی شیرین مملو از حس امنیت در دل میلین به وجود آمد و تمام نگرانیها به یکباره از وجودش رفت
hedgehog
۰
ما اَبَرجانورها و طلسمهامون، دو روی یک سکهایم؛ میوهٔ یه درختیم... از دستدادن طلسممون یعنی از دستدادن یه بخشی از وجودمون! ولی بههرحال، زمانی میرسه که باید خودمون رو برای تغییر آماده کنیم و هرکدوممون به یه شیوهای اون رو بپذیریم