اَبِک جوری اشتیاق داشت که انگار راه خروج را پیدا کرده است و البته اینبار هم نمیتوانست علت اشتیاق و حسش را توضیح دهد.
مردی تنها داخل اتاق ایستاده بود، اما بهسمت دیگری نگاه میکرد؛ احتمالاً حیوانِ درونش غیرفعال بود. اَبِک فوراً فهمید که نباید چیزی بگوید. بهجز صورت، بقیهٔ اعضای بدنِ مرد پر از نقشونگار بود؛ هزارتوهای جوهری، دایره، ستاره، ماه، گِرِه و موجوداتی با طراحیهای خاص. علامت حیوانِ درونش، میان سایر نقشونگارهای بدنش گم شده بود. اَبِک خیلی زود تحتتأثیر آن مرد قرار گرفت؛ مرد، عمدی یا غیرعمدی، خیلی هوشمندانه، هویت حیوانِ درونش را مخفی نگه داشته بود.