
بریدههایی از کتاب نجات ارداس؛ جلد دوم
۴٫۸
(۱۰)
من یه لحظه به سکوت احتیاج دارم.
آرام بآنو .
«من یهبار یه جایی رو با عصبانیت ترک کردم. میدونم با عصبانیت رفتن، عاقبتش با پشیمونی برگشتنه. نمیخوام این اتفاق برات بیفته.»
hedgehog
کُنت مَکدانِل درحالیکه رولان به اطراف نگاه میکرد تا ببیند اِسیکس ناگهان کجا رفته، گفت: «البته که نیازی نیست. سبزی شما کجا رفته جَوون؟»
میلین با آرنج به رولان زد. کُنت مَکدانِل داشت با او صحبت میکرد.
رولان گفت: «آها! من بیشتر عضو گروه بیاین اِرداس رو نجات بدیم هستم تا عضوِ شنلسبزها!
پیگیری
مهمترین چیزی که رولان در تمرینها یاد گرفته بود، این بود که میلین با یک تکهپارچه هم میتواند خطرناک باشد.
اسب رولان از حواسپرتی او استفاده کرد و رانش را گاز گرفت.
رولان افسارش را کشید و گفت: «نکن! این پای موردعلاقهمه!»
تارِک از پایین جاده گفت: «اسبِ تو قبلاً یه حیوانِ درون بوده! صاحبش توی جنگ از بین رفته؛ بهخاطر همین، تُندمزاج شده.»
پیگیری
«پیوند زرداب با پیوند شهد فرق داره؛ شهد ممکنه شیرینتر باشه، ولی زرداب بهتره. توی پیوند با زرداب، ما میتونیم فرایند رو بهتر کنترل کنیم؛ مثلاً لازم نیست نگران پیوند با اون عنکبوتی باشی که داری سعی میکنی بهت برخورد نکنه.»
hedgehog
همهٔ حیوانهای درون این توانایی را داشتند که به حالت غیرفعال دربیایند؛ اگر اورازا تصمیم میگرفت به این حالت دربیاید، باید تا زمانی که دوباره فعال میشد، بهصورت یک نقش، روی پوست اَبِک میماند. نقشهای روی پوست، هیچوقت طعمهٔ حیوانِ درون دیگری نمیشدند.
hedgehog
استراتژی خوب، یعنی استفاده از همهٔ سرمایهها.
hedgehog
میلین جواب داد: «خسته شدم. خیلیوقته وسایلم رو جمع کردم.»
رولان گفت: «بذار حدس بزنم؛ فکر کنم برای این کار هم یه دوره کلاس گذروندی. فقط چهارتا معلم خصوصی بهت یاد دادن که چطوری لباسهات رو تا کنی.»
hedgehog
هیچوقت در زندگیاش نمیتوانست قانع شود که هرجومرج هدفی دارد.
hedgehog
میلین با مهربانی گفت: «حتماً خیلی بهت سخت گذشته!»
موهای سیاه میلین یک طرف صورتش ریخته بود.
رولان جواب داد: «نه! یکی از بهترین مهارتهای من، تحمل خیسی و سرماست!»
میلین دوباره پرسید: «براش دوره دیدی؟»
«خودم یاد گرفتم.»
میلین لبخند زد؛ اما زود لبخندش را پنهان کرد. رولان خندهاش را دید و در ذهنش گفت: «هاهاها! یک هیچ به نفع من!»
hedgehog
تمام حواسش به لبخند دخترِ پُرافادهٔ یک ژنرال پَرت شده بود.
hedgehog
پیوند خیلی قویه و هرچی میگذره، قویتر هم میشه. وقتی همپیوندتون رو از دست بدین، انگار یکی از اعضای بدنتون رو از دست دادین.
hedgehog
یک توانایی غیرطبیعی برای تعبیر افراد و موقعیتها در وجودِ آنها بیدار شده بود. وقتی آنها باهم کار میکردند، ارتباطشان فوقالعاده میشد. البته واضح بود که چرا به اِسیکس، اَبَرجانور میگویند.
hedgehog
بریگان حتی در شبهای سرد هم حداقل چند قدم با فاصله از کانِر میخوابید. سگهای نگهبان از اینکه به آنها خیره شوی، متنفر بودند، اما اگر کانِر به بریگان خیره میشد، بریگان هم بدون پلکزدن، همین کار را تا جایی که کانِر خسته شود، انجام میداد.
hedgehog
میلین پرسید: «این اِسیکسه. یعنی برای کانِر و رولان اتفاقی افتاده؟»
این فکر او را آزرده کرد. اگر قرار بود کسی به آن پسر آسیب بزند، میلین دوست داشت آن شخص، خودش باشد.
hedgehog
