کسی که در چهل سالگی سیاستمدار است، در شصت سالگی زمامدار میشود و در سنی که برای کارمند یا باغبان یا کمیسر پلیس شدن خیلی پیر است، تازه برای اداره امور مملکت آماده میشود. خوب که فکر کنید میبینید چندان تعجبی ندارد، چرا که پیرترها از همان اول توی گوش جوانها میخوانند که از آنها عاقلترند و تا جوانها به خود بیایند و بفهمند که همۀ این حرفها مزخرف است، دیگر خودشان پیر شدهاند و به نفعشان است که این گفتۀ کذب را به نسل بعدی منتقل کنند؛ به علاوه کسی را سراغ نداریم که با سیاستمداران آمیزش داشته باشد و این را کشف نکرده باشد (اگر به نتیجه نگاه کنیم) که ادارۀ یک ملت نیاز چندانی به قدرت تفکر ندارد. و اما اینکه چرا نویسندهها هر چه بیشتر پا به سن میگذارند از احترام بیشتری برخوردار میشوند، مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است.