در این لحظه متوجه میشوم که اکو از اتفاقهایی که افتاده بیخبر نیست. فقط یک دختر کوچولوی الکیخوش نیست که عقلش نرسد سرطان گرفته.
همهچیز را درک میکند. همهٔ سوراخ شدنها، مزههای حالبههمزن، تکتک ذرات سمی لرزانی که توی دریچهاش میریزند، همهٔ افکار وحشتناک. همهٔ اینها را میفهمد، همهاش را احساس میکند، بهخاطر تمام آنها زجر میکشد، ولی آنقدر قوی است که آدم شگفتزده میشود. میداند با چه هیولای بزرگی وارد جنگ شده و دارد با تمام قدرت و خوشخُلقترین حالت ممکنش با آن مبارزه میکند.