مگنس چیس هستم؛ استادِ توصیف کردن. قابل شما را نداشت!
Sara
گفتم: «تو نمیتونی از خودت پنهان بشی، لوکی. هر شکلی هم که بگیری، باز هم خودت خواهی بود... تنها، خوار، تلخ، خیانتکار. توهینهات توخالی و از سر درماندگیه. تو نمیتونی در برابر ما مقاومت کنی، چون تو مایی نداری. تو لوکی هستی و همیشه تنهایی.»
ARMIN
زرخریدها طوق آهنی به گردن داشتند و بقیهٔ بدنشان، با پارچهای که به کمر بسته بودند و یکعالمه ماهیچه پوشیده شده بود. از پوست آفتابسوخته، موهای ژولیده و ریشهایشان عرق میچکید. با وجود قدرت و هیکلشان به نظر میرسید بریدن ساقههای گندم برایشان دشوار باشد. ساقهها در برابر تیغهٔ داسهایشان خم میشدند، صدای خِشخِشی شبیه خنده از آنها برمیخاست و دوباره راست میایستادند.
n.k
چیز آزاردهندهای در نگاهش بود... نوعی خشمِ شناور، مثل آتشی که از یک بام به بام دیگر میجهد و نمیشود حدس زد چه چیزی را میسوزاند و از کنار چه چیزی میگذرد.
ARMIN
من که فقط از روی مسخرهبازی گاهی با پدرم حرف میزدم و کشتی خوشرنگتری از او میخواستم. از وقتی که از وجود ایزدان نورس و نُه جهان خبردار شده بودم، فقط بیشتر از قبل مطمئن شده بودم این دنیا چندان حسابوکتاب ندارد. چطور میشد زئوس و اودین در یک کیهان این طرف و آن طرف بروند، هردو ادعا کنند پادشاه عالماند و موجودات میرا را با آذرخش از بین ببرند و سمینارهای انگیزهبخش بر پا کنند؟
اما امیر، مرد باایمانی بود. او و سمیرا به چیزی فراتر از اینها، به نیرویی عالمگیر که واقعاً انسانها را دوست داشت، اعتقاد داشتند و دانستن اینکه امیر مرا در دعاهایش به یاد دارد، مایهٔ دلگرمی بود.
زهرا