من که فقط از روی مسخرهبازی گاهی با پدرم حرف میزدم و کشتی خوشرنگتری از او میخواستم. از وقتی که از وجود ایزدان نورس و نُه جهان خبردار شده بودم، فقط بیشتر از قبل مطمئن شده بودم این دنیا چندان حسابوکتاب ندارد. چطور میشد زئوس و اودین در یک کیهان این طرف و آن طرف بروند، هردو ادعا کنند پادشاه عالماند و موجودات میرا را با آذرخش از بین ببرند و سمینارهای انگیزهبخش بر پا کنند؟
اما امیر، مرد باایمانی بود. او و سمیرا به چیزی فراتر از اینها، به نیرویی عالمگیر که واقعاً انسانها را دوست داشت، اعتقاد داشتند و دانستن اینکه امیر مرا در دعاهایش به یاد دارد، مایهٔ دلگرمی بود.