اولین سؤالی که پرسیدم، این بود: «دوستام کجان؟»
بز پرسید: «همون جن و دختر؟ اونا که مُردن بابا!»
نزدیک بود قلبم از حلقم بیرون بپرد. «چی؟ نه!»
بز با شاخهایش بهسمت راستم اشاره کرد. چند متر آنطرفتر، سم و هارتستون روی ساحل سنگی افتاده بودند.
خودم را بهطرفشان کشاندم. دستم را روی گردنشان گذاشتم و چیزی نمانده بود دوباره از حال بروم؛ البته اینبار از شدت خوشحالی.
به بُز گفتم: «زندهن. نبض هر دو نفرشون هنوز میزنه!»
بز آهی کشید و گفت: «ای بابا، عیبی نداره. چند ساعت دیگه میمیرن!»