جملات زیبای کتاب مگنس چیس و اساطیر آسگارد | طاقچه
تصویر جلد کتاب مگنس چیس و اساطیر آسگارد

کتاب مگنس چیس و اساطیر آسگارد

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۴۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
ریک ریوردان، آرزو مقدس
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
StarShadow
۳۱
اولین سؤالی که پرسیدم، این بود: «دوستام کجان؟» بز پرسید: «همون جن و دختر؟ اونا که مُردن بابا!» نزدیک بود قلبم از حلقم بیرون بپرد. «چی؟ نه!» بز با شاخ‌هایش به‌سمت راستم اشاره کرد. چند متر آن‌طرف‌تر، سم و هارتستون روی ساحل سنگی افتاده بودند. خودم را به‌طرفشان کشاندم. دستم را روی گردنشان گذاشتم و چیزی نمانده بود دوباره از حال بروم؛ البته این‌بار از شدت خوش‌حالی. به بُز گفتم: «زنده‌ن. نبض هر دو نفرشون هنوز می‌زنه!» بز آهی کشید و گفت: «ای بابا، عیبی نداره. چند ساعت دیگه می‌میرن!»
StarShadow
۳۰
احساس کردم چیزی درونم مُرد... شاید اُمیدم به وجود عدالت واقعی در جهان.
StarShadow
۲۴
«تو مشکلت چیه؟» بز گفت: «خُب راستش رو بخوای، مشکلات زیادی دارم. همهٔ زندگیم...» گفتم: «خُب ولش کن. ساکت شو!» بز، مع‌معی کرد و گفت: «باشه، عیبی نداره. تو هم نمی‌خوای به حرف من گوش بدی. هیچ‌کس نمی‌خواد. من می‌شینم همین‌جا. شاید یه‌کم گریه کنم. البته واسه تو که مهم نیست!»
꧁ black pen ꧂
۸
«افسانه‌ها داستان‌هایی دربارهٔ حقایق فراموش‌شده هستن.»
Sara
۷
قبلاً که مدرسه می‌رفتم، خیلی دوست داشتم انشاهایم را این‌طوری تمام کنم. بهترین راه برای تمام کردن قصه است، مگر نه؟ بیلی رفت مدرسه. روز خوبی داشت و بعدش مُرد. پایان. این‌طوری آدم بلاتکلیف نمی‌ماند و همه‌چیز قصه خیلی خوب و تَروتمیز تمام می‌شود.