
StarShadow
۳۱
اولین سؤالی که پرسیدم، این بود: «دوستام کجان؟»
بز پرسید: «همون جن و دختر؟ اونا که مُردن بابا!»
نزدیک بود قلبم از حلقم بیرون بپرد. «چی؟ نه!»
بز با شاخهایش بهسمت راستم اشاره کرد. چند متر آنطرفتر، سم و هارتستون روی ساحل سنگی افتاده بودند.
خودم را بهطرفشان کشاندم. دستم را روی گردنشان گذاشتم و چیزی نمانده بود دوباره از حال بروم؛ البته اینبار از شدت خوشحالی.
به بُز گفتم: «زندهن. نبض هر دو نفرشون هنوز میزنه!»
بز آهی کشید و گفت: «ای بابا، عیبی نداره. چند ساعت دیگه میمیرن!»
StarShadow
۳۰
احساس کردم چیزی درونم مُرد... شاید اُمیدم به وجود عدالت واقعی در جهان.
StarShadow
۲۴
«تو مشکلت چیه؟»
بز گفت: «خُب راستش رو بخوای، مشکلات زیادی دارم. همهٔ زندگیم...»
گفتم: «خُب ولش کن. ساکت شو!»
بز، معمعی کرد و گفت: «باشه، عیبی نداره. تو هم نمیخوای به حرف من گوش بدی. هیچکس نمیخواد. من میشینم همینجا. شاید یهکم گریه کنم. البته واسه تو که مهم نیست!»
꧁ black pen ꧂
۸
«افسانهها داستانهایی دربارهٔ حقایق فراموششده هستن.»
Sara
۷
قبلاً که مدرسه میرفتم، خیلی دوست داشتم انشاهایم را اینطوری تمام کنم.
بهترین راه برای تمام کردن قصه است، مگر نه؟ بیلی رفت مدرسه. روز خوبی داشت و بعدش مُرد. پایان.
اینطوری آدم بلاتکلیف نمیماند و همهچیز قصه خیلی خوب و تَروتمیز تمام میشود.