«اما چشمهات...» و حالا دشمن نگاهی پر از عشق و حسرت به او انداخت، اما کال اصلاً نمیفهمید چه چیزی در چشمهایش هست که ارزش این عشق و حسرت را دارد. کال چنان ماتومبهوت شده بود که سرش گیج میرفت. «میگن چشمها پنجرهٔ روحن. من از درو یهعالمه سؤال دربارهٔ تو پرسیدم ولی هیچوقت به فکرم نرسید ازش دربارهٔ چشمهات سؤال کنم.»