جملات زیبای کتاب مجیستریوم؛ جلد اول | طاقچه
تصویر جلد کتاب مجیستریوم؛ جلد اولsubscriptionAvailable

کتاب مجیستریوم؛ جلد اول

آزمون آهنی

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۱۲۱ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
StarShadow
۲۷
«اما چشم‌هات...» و حالا دشمن نگاهی پر از عشق و حسرت به او انداخت، اما کال اصلاً نمی‌فهمید چه چیزی در چشم‌هایش هست که ارزش این عشق و حسرت را دارد. کال چنان مات‌ومبهوت شده بود که سرش گیج می‌رفت. «می‌گن چشم‌ها پنجرهٔ روحن. من از درو یه‌عالمه سؤال دربارهٔ تو پرسیدم ولی هیچ‌وقت به فکرم نرسید ازش دربارهٔ چشم‌هات سؤال کنم.»
StarShadow
۲۵
بستری شدن در درمانگاه به‌خاطر جراحاتی که بابت فوق‌العاده بودن نصیب یک نفر می‌شد، کاملاً با بستری شدن به‌خاطر حماقت فرق داشت.
StarShadow
۱۹
کال جوابش را نداد. با خودش فکر می‌کرد که عادلانه نیست، آرون که اصلاً خانواده نداشت، تامارا که خانوادهٔ ترسناکی داشت و حالا هم جاسپر. کسی باقی نمانده بود که کال نسبت به او احساس نفرت کند و بلافاصله عذاب وجدان نگیرد.
StarShadow
۱۸
کال هم دقیقاً نمی‌دانست باید سؤالش را چطور مطرح می‌کرد. من مشکلی دارم؟ من خطرناکم؟ تو از کجا چیزی دربارهٔ من می‌دونی که من خودم نمی‌دونم؟
StarShadow
۱۴
هر سه با درماندگی و گام‌های سنگین، خسته و کثیف به اتاقشان برگشتند. روی میز اتاق مشترکشان شام چیده شده بود. کال با دیدن صحنهٔ شام حسابی سر حال آمد. وقتی آرون سر شام ادای قیافهٔ استاد روفوس را درمی‌آورد که داشت با یک کرم والس می‌رقصید، کال و تامارا از خنده منفجر شدند.
rozhin
۱۲
بعضی‌وقت‌ها آدم‌ها خود واقعی‌شون رو نشون نمی‌دن.
AMIr AAa i
۱۱
آلاستر دلیل ضجه‌های او را فهمید. پای پسرش مثل شاخهٔ شکستهٔ درخت از جا درآمده و با زاویهٔ ترسناکی آویزان بود. آلاستر سعی کرد جادوی زمین را احضار و پسرش را درمان کند، اما فقط آن‌قدری نیرو برایش باقی مانده بود که بتواند کمی از درد او را ساکت کند. قلبش به‌شدت می‌زد؛ پتو را محکم دور پسرش پیچید و دوباره غار را دور زد و برگشت به جایی که سارا افتاده بود. بچه را طوری در بغل گرفته بود که انگار سارا می‌توانست ببیندش. کنار جسم بی‌جان سارا زانو زد. با بُغضی سنگین در گلو گفت: «سارا... من به پسرمون می‌گم که تو جونت رو پای محافظت از اون گذاشتی. یه طوری بزرگش می‌کنم که یادش بمونه تو چقدر شجاع بودی.» چشم‌های سرد و بی‌روح سارا به آلاستر خیره مانده بود. آلاستر بچه را محکم‌تر در آغوش فشرد و خم شد تا سِمیرامیس را از دست سارا بیرون بیاورد. وقتی خنجر را برداشت، متوجهِ علامت عجیبی روی یخ کنار تیغهٔ چاقو شد. انگار سارا موقع جان دادن به آن یخ چنگ زده بود؛ اما جای خطوط حساب‌شده‌تر از این حرف‌ها بود... وقتی آلاستر نزدیک‌تر رفت، متوجه شد آن خط و خطوط چند کلمه است؛ کلمه‌هایی که همسرش با آخرین جانی که در بدن داشته، روی یخ حک کرده بود. با خواندن آن سه کلمه، انگار سه مشت محکم و مرگبار توی شکمش زده‌اند: بچه رو بکُش!
rozhin
۹
نه خاطره دارن، نه شخصیت... اون‌ها... کلاً خالی‌ان
آنی
۸
کال با خودش گفت: «آتش می‌خواهد بسوزاند، آب می‌خواهد جریان یابد، هوا می‌خواهد بالا برود، خاک می‌خواهد پیوند بدهد، هرج‌ومرج می‌خواهد ببلعد و کال می‌خواهد زنده بماند.»
rozhin
۷
هر کسی می‌فهمید وجودش آن‌قدر ناخوشایند است که برای آدم‌ها به مجازات می‌مانَد، حالش خراب می‌شد.
rozhin
۶
من آدمی که می‌گی نیستم. شاید می‌خواستم باشم، اما نیستم.
rozhin
۵
واقعیت هیچ شباهتی به اون فیلم‌ها نداره.
Mina
۵
هر سه از هیجان فریاد کشیدند. تامارا فریاد کشید، چون خوشحال بود. آرون فریاد زد، چون از خوشحالی دیگران خوشحال بود و کال فریاد زد، چون مطمئن بود قرار است بمیرند.
Sani and Eli
۵
«جادوگرها از عناصر آب و خاک و هوا و آتش و حتی خلأ استفاده می‌کنن. نیستی منبع قدرتمندترین و وحشتناک‌ترین جادوی تاریخ، یعنی جادوی هرج‌ومرجه
🕊️📚kerm ketab
۵
افکار آزادند و از هیچ قانونی تبعیت نمی‌کنند.
🕊️📚kerm ketab
۵
بستری شدن در درمانگاه به‌خاطر جراحاتی که بابت فوق‌العاده بودن نصیب یک نفر می‌شد، کاملاً با بستری شدن به‌خاطر حماقت فرق داشت.
rozhin
۴
به‌هرحال به دردسر می‌افتیم. فقط بحث اینه که چقدر قراره به دردسر بیفتیم.
rozhin
۴
دل‌خوشی غم‌انگیزی بود، اما به‌هرحال دل‌خوشی بود.
rozhin
۴
اما وقتش که برسه، وقتی مجبور باشی تصمیم بگیری، واقعاً می‌خوای همه‌چی‌ت رو فدای آرمانی کنی که حتی کامل درکش نمی‌کنی؟
rozhin
۳
نمی‌تونیم سرمون رو مثل کبک بکنیم زیر برف و وانمود کنیم که این هم می‌گذره. از طرفی هم نمی‌تونیم تا ابد منتظر چیزی بشینیم که ممکنه اصلاً اتفاق نیفته
کاربر ۳۹۸۲۴۸۴
۳
آگاهی و عملکرد، هر دو چیزی یکسان‌اند.
martina
۳
افکار آزادند و از هیچ قانونی تبعیت نمی‌کنند.
Sani and Eli
۳
هرچی بیشتر دربارهٔ دنیای جادویی بفهمی، بیشتر غرقش می‌شی، غرق اختلافات قدیمی و وسوسه‌های خطرناکش.
Sani and Eli
۳
همهٔ عناصر یک متعادل‌ساز دارند. آتش متعادل‌کنندهٔ آب است، هوا متعادل‌کنندهٔ خاک است و روح متعادل‌کنندهٔ هرج‌ومرج.
pari
۳
بهترین توصیه‌تون برای افرادی که دوست دارن نویسنده بشن، چیه؟ یه ذکر خاصی هست که همهٔ ما نویسنده‌ها بلدیم: برص درک؛ یعنی باسن رو صندلی و دست‌ها رو کیبورد. تنها کلک ویژه اینه که به نوشتن ادامه بدین! حتی وقت‌هایی هم که حسش رو ندارین و می‌خواین لپ‌تاپتون رو از پنجره پرت کنین بیرون، به نوشتن ادامه بدین.
rozhin
۲
«ترک کردن کافئین آدم‌ها رو روانی می‌کنه. خود من هر لحظه ممکنه یهو بزنم یکی رو بکشم.»
rozhin
۲
نمی‌گم بهش اعتماد دارم! فقط نمی‌خوام بی‌دلیل بترسم
rozhin
۲
«چرا مثل عوضی‌ها رفتار می‌کنی؟» کال با تندی جواب داد: «آخه تو هیچ‌وقت عوضی نیستی. من هم مجبورم جای دوتامون عوضی‌بازی دربیارم.»
rozhin
۲
«کی دلش خواست آدم باشه؟ آدم‌ها دل‌شکسته می‌شن. استخون‌های آدم‌ها می‌شکنن. پوست آدم‌ها پاره می‌شه.»
rozhin
۲
بیا قرارمون این باشه که نَمیریم؟