«میتونستم از رنج و درد فاصله بگیرم یا اینکه بهش نزدیک بشم. شاید به خاطر اینکه پدرم رو بدون اینکه شانسی داشته باشم که بهش بگم چی بوده واسم از دست دادم، تصمیم گرفتم که نزدیکتر بشم. انقدر نزدیک شدم که درد و ترس مادرم، درد و ترس من شد. ما همهچیز رو باهم تقسیم کردیم و جوری به هم عشق ورزیدیم که انگار تا اون موقع که مرگ از ما دور بود، عاشق هم نبودیم. در آخر، بخشی از من هم همراه اون مُرد. حتی الان هم بهبود پیدا نکردم، اما هوشیارانه انتخاب کردم که همراه او وارد تاریکی بشم. همهٔ اونایی که عزیزی که دوستش داشتن رو از دست دادن و من اونا رو میشناسم، پشیمون هستن. اونا آرزو میکنن ای کاش فلان کارو میکردن یا به عزیزشون بیشتر عشق میورزیدن. اما من هیچ پشیمونیای ندارم. هیچی.»