
٪۲۰
Faeze Rastiii
۱۱
همهچیز را، هرچه هست، توی خودت میریزی تا عاقبت بدترین بخش ماجرا را پشت سر میگذاری. بعد که به جای امنی رسیدی، تمام اشکهایی که پیشتر فرصت سرازیر شدن بر گونههایت را نیافتهاند ناگهان از چشمانت سرازیر میشوند.
HeLeN
۱۰
«هیچکس دلش نمیخواد بمیره. اما بعضی آدمها نمیخوان فقط به شیوههایی که بهشون اجازه داده میشه زندگی کنن.»
HeLeN
۸
وقتی با شما کار شرمآوری میکنند، بخشی از آن بیشرمی به وجود آدم نشت میکند. آدم احساس میکند چرک و کثیف شده است.
HeLeN
۶
همهچیز را، هرچه هست، توی خودت میریزی تا عاقبت بدترین بخش ماجرا را پشت سر میگذاری. بعد که به جای امنی رسیدی، تمام اشکهایی که پیشتر فرصت سرازیر شدن بر گونههایت را نیافتهاند ناگهان از چشمانت سرازیر میشوند.
MehradAria
۴
نوشتن ممکن است خطرآفرین باشد.
HeLeN
۳
قدم اول را برمیداریم، و برای رهانیدن خودمان از پیامدهایش، گام بعدی را هم برمیداریم. در دورانی شبیه به دوران ما، فقط دو مسیر وجود دارد: صعود یا سقوط.
HeLeN
۳
این گندکاریها طلا نیست، اما میتوان سودهای غیرمادی از آنها برد: دانش قدرت است، به خصوص دانشی که مایهٔ رسواییست.
HeLeN
۳
زیردستانی که ناگهان به قدرت میرسند اغلب اوقات به بدترین سوءاستفاده کنندگان از این قدرت تبدیل میشوند.
Zahra Abdolahi
۳
اگر آدم متعصبی باشید، میتوانید هم آدم بکشید هم فکر کنید خیلی پرهیزگارید. متعصبها معتقد بودند که کشتن آدمها یا کشتن بعضی آدمها هم بخشی از پرهیزگاریست
HeLeN
۲
ملانی به دستدوم میگفت «محبوبِ پیشین» چون عقیده داشت «دستدوم» یعنی «استثمارشده».
HeLeN
۲
طولانی شدن حیات سیاسیام سه دلیل دیگر هم دارد. اول اینکه رژیم به من نیاز دارد. من، با مُشتی آهنین در روکشی چرمی با آستری پشمی، طرف زنانهٔ این ماجرا را کنترل میکنم و همهچیز را منظم و مرتب نگه میدارم. درست مثل خواجهٔ حرم، فقط برای انجام همین کار گماشته شدهام. دوم اینکه در مورد رهبران خیلی چیزها میدانم __ چیزهایی خیلی کثیف __ و آنها درست نمیدانند که من ممکن است با این اطلاعات چه اسنادی گردآوری کرده باشم. اگر اعدامم کنند، ممکن است اطلاعاتم در بارهٔ آن کثافتکاریها درز کند. ممکن است با خودشان فکر کنند که مبادا از سر احتیاط اسنادی جمع کرده باشم، که اگر اینطور فکر کنند، حق هم دارند.
سوم اینکه من رازدارم. تکتک مردان ردهبالا همیشه حس کردهاند که جای رازهایشان در سینهٔ من امن است؛ اما همانطور که غیرمستقیم اشاره کردهام، فقط تا جایی که خودم در امان باشم این کار را میکنم.
HeLeN
۲
او به من مدیون است، اما همین مسئله ممکن است برای آدم مایهٔ دردسر شود. بعضی از آدمها زیاد از مدیون بودن خوششان نمیآید.
سپید
۲
آن بیرون، در جهان پهناورِ بلاخیز و تباهازگناه، ما گلهای ارزشمندی بودیم که باید در گلخانههای شیشهای از وجودمان محافظت میشد، وگرنه ممکن بود گلبرگهایمان دریده و وجودمان پارهپاره و لگدکوبِ عطش سیرابناشدنیِ مردانی شود که ممکن بود در هر کنجوکناری به کمین ما نشسته باشند.
Mostafa F
۲
بعدها به این فکر کردم که چطور ایوب راضی شد خداوند بچههای جدیدی به او قالب کند و بعد توقع داشته باشد او وانمود کند آن بچههای مرده اصلاً اهمیتی نداشتهاند.
Erica
۲
آنها باید خودشان را وقف زندگی پرهیزگارانهٔ مذهبی بکنند، اما اگر آدم متعصبی باشید، میتوانید هم آدم بکشید هم فکر کنید خیلی پرهیزگارید. متعصبها معتقد بودند که کشتن آدمها یا کشتن بعضی آدمها هم بخشی از پرهیزگاریست
Faeze Rastiii
۲
هرجا که فضایی تهی بماند، ذهن لاجرم پُرش میکند. ترس و کنجکاوی همیشه فضاهای خالی را پر میکنند
Zahra Abdolahi
۲
آدم باورش نمیشود آسمان فروبریزد، مگر وقتی که تکهای از آن واقعاً روی سرش بیفتد.
MehradAria
۱
فقط مردهها تندیس دارند، اما برای منیکی در عین زنده بودنم یکی ساختهاند. زندهزنده سنگ شدهام.
MehradAria
۱
اثر آلوده و خونین انگشتِ گذشتگان باید پاک شود تا برای نسلِ اخلاقاً پاکی که به قطع عنقریب از راه خواهد رسید، فضای پاک و کافی باز شود.
HeLeN
۱
«زندگی که فقط مو نیست.» حرفی که البته درست است، اما این هم درست است که مو به خاطر زندگیست. مو حکم شعلهٔ شمع بدن را دارد، و با کمفروغ شدن این شعله، بدن هم تحلیل میرود و آب میشود.
HeLeN
۱
مخترع آینه به اکثر قریببهاتفاق ما چندان لطفی نکرده، یعنی به حتم تا پیش از آنکه بدانیم چهشکلی هستیم خوشبختتر بودیم.
HeLeN
۱
«طوری نگاهت میکنه که انگار واقعاً میبینتت.»
آدمهای زیادی چشمشان به من افتاده بود بی آنکه واقعاً من را ببینند.
Faeze Rastiii
۱
عمه استه گفت: «نمیدونم. اما درست میشه. ایمان دارم.» آهی کشید و پی حرفش گفت: «گاهی ایمان داشتن کار خیلی سختی میشه.»
پونیو
۱
وقتی عرصه به آدم تنگ میشود، فقط کابوسهای خود آدم مهم و معنادار میشوند.
HeLeN
۰
فرقی نداشت چطور باشیم. قدوقواره و اسباب صورتمان هر طور که بود، چه خودمان میخواستیم چه نه، بندِ دام و اغفال بود؛ ما عناصر معصوم و بیتقصیری بودیم که ناخواسته با ذات و طبیعتمان میتوانستیم مردها را مستِ شهوت کنیم، طوری که آنها سکندری بخورند و یله شوند و به شانهٔ راه کله شوند
HeLeN
۰
تا پیش از پنجسالگی دامنها باید تا زانو، و پس از این، باید تا پنج سانت بالای قوزک میبود، زیرا هوا و هوس مردها هولناک بود، و این عطش باید مهار میشد. نگاه مردها، که مثل نگاه پسرها، مدام اینسو و آنسو هرزگردی میکرد، نگاه آن چشمهای تیز و کنجکاو باید از شر قدرت اغواگرانه و، در واقع، کورکنندهٔ ما محفوظ میماند
HeLeN
۰
ما پاسداران گنجی بینهایت ارزشمند بودیم که، بیآنکه دیده شود، درونمان جای داشت. آن بیرون، در جهان پهناورِ بلاخیز و تباهازگناه، ما گلهای ارزشمندی بودیم که باید در گلخانههای شیشهای از وجودمان محافظت میشد، وگرنه ممکن بود گلبرگهایمان دریده و وجودمان پارهپاره و لگدکوبِ عطش سیرابناشدنیِ مردانی شود که ممکن بود در هر کنجوکناری به کمین ما نشسته باشند.
HeLeN
۰
از فرط قدرت باد کردهام، اما در عین حال، همین قدرت باعث آشفتگی و بیقوامی و تغییر شکل مداومم شده. همهجا هستم و هیچجا نیستم. حتی در ذهن فرماندهان نیز بختکی هستم مایهٔ آشفتگی خاطر. چطور به خودم بازگردم؟ چطور همان قدوقوارهٔ طبیعی خودم را بازیابم، همان قوارهٔ زنی معمولی؟
اما شاید دیگر دیر شده باشد.
HeLeN
۰
تمام وجودم از خشم نسبت به آنها پر شد. اما زنده نگه داشتن شعلهٔ این خشم دشوار بود، چون در آن زمان آنها دیگر مرده بودند. ممکن است آدم از مردهها عصبانی شود، اما دیگر هرگز نمیشود در بارهٔ کاری که کردهاند با آنها صحبت کرد؛ یا فقط میتوان از یک بُعدِ قضیه باخبر شد.
HeLeN
۰
آن زمان فکر میکردم میدانم مشکل آدمها چیست، به خصوص آدمبزرگها. فکر میکردم میتوانم آدمها را به راه راست هدایت کنم.
