داشت از میان پردهٔ ضخیم باران، پشت سرش را نگاه میکرد. او دیگر کی بود؟ پسر کوچکی با کُتی قهوهای درست در حاشیهٔ مزرعهٔ ذرت ایستاده بود. اما صورتش بیحرکت و رنگپریده بود. اُلی با دست نشانش داد و گفت: «اون کیه؟»
برایان سرش را برگرداند تا به جهت انگشت او نگاه کند. «من که چیزی نمیبینم.»