جملات زیبای کتاب محدوده مرگ | طاقچه
تصویر جلد کتاب محدوده مرگsubscriptionAvailable

کتاب محدوده مرگ

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۲۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
کاترین آردن، نگار شجاعی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۱۵۸۲۹۰۵
۱۰۲
هول نکن. این اولین قانون بقاست. هیچ‌وقت هول نکن.
chocolate
۴۵
حتی چیزهای بد هم ممکنه باعث اتفاق‌های خوب بشن.
chocolate
۳۳
خیلی چیزها عادلانه نیستن.
melina
۲۷
هول نکن. این اولین قانون بقاست. هیچ‌وقت هول نکن.
rozhin
۲۴
نمی‌تونی برای همیشه پشت کتاب‌هات قایم بشی
chocolate
۲۳
هول نکن. این اولین قانون بقاست. هیچ‌وقت هول نکن.
Hlia
۱۵
حتی چیزهای بد هم ممکنه باعث اتفاق‌های خوب بشن.
mimi
۱۴
اتوبوس سرفه‌ای کرد و مرد.
MSajjad
۱۳
گوش کن، دختر. خوب گوش کن. وقت نداریم. چهارتا قبر، سه‌تا سنگ قبر، دوتا اسکلت. اما هر چهارتا روح ناآرومن. وقتی سال عوض می‌شه، مِه از روی نهر بلند می‌شه و...
Masih Nasiri
۹
چهارتا قبر، سه‌تا سنگ قبر. اما فقط دوتا اسکلت
امیرحسین
۷
کوکو چون ضعیف بود گریه نمی‌کرد. گریه می‌کرد چون می‌توانست همه چیز را حس کند. اُلی هرگز گریه نمی‌کرد چون هیچ حسی نداشت. دیگر نداشت. واقعاً نداشت. سعی می‌کرد حسی نداشته باشد.
Zohreh
۷
اُلی با خودش فکر کرد، شاید بتوانی شخصیت‌های یک کتاب را بشناسی، اما شناختن یک آدم، داستانش فرق می‌کند.
Zohreh
۵
گریه نکرده بود. تحمل گریه نداشت. گریه‌کردن یعنی همه چیز واقعی بود و او نمی‌خواست این‌طوری باشد.
Zohreh
۴
اُلی به پنجرهٔ سقفی اتاقش نگاه کرد. قطره‌های باران در خط‌هایی اُریب روی شیشه می‌لغزیدند. انگار داشت توی آکواریوم نگاه می‌کرد. اُلی با خودش فکر کرد شاید همه‌شان درست مثل مردم دریا، دارند زیر آب زندگی می‌کنند، اما خودشان متوجه نیستند چون آب برایشان مثل هوا بود.
rozhin
۳
فراموش کنم؟ فراموش نمی‌کنم، حتی اگه تو فراموش کرده باشی. هر کاری که دلم بخواد می‌کنم. تو که رئیس من نیستی
ساجده عباسی
۳
کوکو چون ضعیف بود گریه نمی‌کرد. گریه می‌کرد چون می‌توانست همه چیز را حس کند. اُلی هرگز گریه نمی‌کرد چون هیچ حسی نداشت. دیگر نداشت. واقعاً نداشت. سعی می‌کرد حسی نداشته باشد.
چاوان
۳
به این نتیجه رسید که همیشه وقتی با تمام وجود می‌ترسی، یک‌دفعه یا از خنده می‌ترکی یا می‌زنی زیر گریه.
ساجده عباسی
۲
گفت: «نه، منصفانه نیست، ولی درخت بهمون یه هدیه داد. حتی چیزهای بد هم ممکنه باعث اتفاق‌های خوب بشن. وقت‌هایی که ناراحتی، شاید این فکر به دردت بخوره.»
Zohreh
۲
اُلی به همین دلیل از این کتاب خوشش می‌آمد. با خواندنش انگار به مکان جدیدی می‌رفت که دیگر اُلیویا آدلر معمولی نبود.
Zohreh
۲
نمی‌تونی برای همیشه پشت کتاب‌هات قایم بشی، اُلی. در طول زندگی‌ت آدم‌های جورواجوری می‌بینی و کلّی اتفاق خوب در انتظارته تا بتونی...
Zohreh
۲
اُلی بعضی‌وقت‌ها عصبانی می‌شد و آن وقت اگر کسی باهاش صحبت می‌کرد، فقط حالش بدتر می‌شد. این بالا ساکت و آرام بود و راحت‌تر می‌توانست خودش باشد.
Zohreh
۲
باران هنوز بند نیامده بود. سقف شیب‌دار اتاق اُلی تا بالای تختش می‌رسید. بعضی وقت‌ها که باران یا برف می‌گرفت، اُلی تصویر می‌کرد زیر آبشاری در میان جنگل دراز کشیده است.
Zohreh
۲
اُلی هرگز گریه نمی‌کرد چون هیچ حسی نداشت. دیگر نداشت. واقعاً نداشت. سعی می‌کرد حسی نداشته باشد.
haniyh
۲
اُلی اصلاً دوست نداشت گوشه‌ای بایستد و اذیت شدن یک نفر را تماشا کند.
haniyh
۲
«این‌که باهات خوش‌رفتاری کنم، جنسیت‌زدگیه؟» «اگه فقط به‌خاطر این‌که من دخترم باهام خوش‌رفتاری کنی، آره!»
haniyh
۲
اُلی با خودش فکر کرد، شاید بتوانی شخصیت‌های یک کتاب را بشناسی، اما شناختن یک آدم، داستانش فرق می‌کند
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۱
تصمیم گرفت از هیچ‌کس عذرخواهی نکند. برایش مهم نبود به پدرش زنگ بزنند و یا سرشان را با تأسف برایش تکان بدهند و یا فردا از مدرسه محروم شود.
MSajjad
۱
داشت از میان پردهٔ ضخیم باران، پشت سرش را نگاه می‌کرد. او دیگر کی بود؟ پسر کوچکی با کُتی قهوه‌ای درست در حاشیهٔ مزرعهٔ ذرت ایستاده بود. اما صورتش بی‌حرکت و رنگ‌پریده بود. اُلی با دست نشانش داد و گفت: «اون کیه؟» برایان سرش را برگرداند تا به جهت انگشت او نگاه کند. «من که چیزی نمی‌بینم.»
mimi
۱
یک‌هو دلش خواست فریاد بزند. سکوت و آرامش، همیشه سکوت و آرامش می‌خواست، البته اگر می‌توانست کاری کند که قلب و مغزش ساکت شوند.
کاربر ۱۰۴۸۲۵۹۵
۱
کوکو چون ضعیف بود گریه نمی‌کرد. گریه می‌کرد چون می‌توانست همه چیز را حس کند. اُلی هرگز گریه نمی‌کرد چون هیچ حسی نداشت. دیگر نداشت. واقعاً نداشت. سعی می‌کرد حسی نداشته باشد