یادم میرود که بقیهٔ بچهها هم سرِ کلاس هستند. «خب... تنها یهچیزیه که به بودن و نبودنِ بقیه ربط داره؛ مثلاً تنهابودن یعنی با خودت باشی و هیچکسِ دیگهای دوروبَرت نباشه. هم میتونه خوب باشه و هم بد. میتونه انتخابی باشه. وقتایی که مامانم و داداشم سرِ کار باشن، من تنهام ولی مشکلی ندارم.» آبِ دهانم را بهزور قورت میدهم و توی صندلیام جابهجا میشوم. «اما بیکسی هیچوقت انتخابی نیست، ربطی هم به این نداره که کسی پیشت باشه یا نه. وقتی تنها هستی ممکنه حسِ بیکسی هم داشته باشی اما بدترین نوعِ بیکسی، وقتیه که توی یه جمعِ بزرگ تنها باشی یا حس کنی که هیچکسی رو نداری.»