ایرا پرسید: «بجوئه بعدش هم به مردم بفروشیم؟»
«البته، نرم و خوب میشه! اونها از کجا میخوان بفهمن؟»
به نوبت تکهها را جویدیم و توپهای کوچکی از آنها درست کردیم. بعد آنها را توی کاغذ مومی پیچیدیم و افتادیم دوره برای فروختن آنها.
i_ihash
بزرگترها دروغ میگویند.
البته که آنها دوست دارند بگویند بچهها از خودشان حرف درمیآورند و اینکه ما راست نمیگوییم. اما آنها دروغگوهای دروغگویی هستند.
همین خودِ رئیسجمهور روزولت، او توی رادیو میگفت وضع اقتصاد دارد بهتر میشود، در حالی که هر کسی که دوتا چشم داشت میتوانست ببیند تنها چیزی که داشت بهتر میشد مهارت مادرم در وصله کردن سوراخهای روی شلوارها بود.
i_ihash
«راحتتره که به بزرگترها اون چیزی رو بگی که میخوان بشنون.»
آوا~
گفت: «البته، همهچیز روبهراهه.» اما چشمهایش نمیخندیدند.
اینجا بود که متوجه شدم گاهی بزرگترها دروغ میگویند، چون از گفتن حقیقت آسانتر است.
آوا~
پودینگ بچهٔ بدی بود. مدام در حال گریه کردن بود. تقصیر مادرش بود، او را بغلی کرده بود. من اگر یک چیز یاد گرفته بودم، این بود که باید بچه را به حال خودش بگذاری.
آوا~
گاهی بزرگترها دروغ میگویند، چون از گفتن حقیقت آسانتر است.
i_ihash
بزرگترها دروغ میگویند.
البته که آنها دوست دارند بگویند بچهها از خودشان حرف درمیآورند و اینکه ما راست نمیگوییم. اما آنها دروغگوهای دروغگویی هستند.
آوا~
گاهی اوقات فکر میکردم فقط به خاطر ارادهٔ مادرم است که خانه روی سرمان خراب نمیشود.
آوا~